هفدهم : حلقه
- رسیدیم ته بازار . یکی انتخاب کن دیگه
دختری با شال شیشه ای از مقابل ما گذشت. به چشم های آبی کسی که کنار من بود ، نگاه
کرد و چیزی زیر لب گفت. من ناراحت نشدم . ترس برم داشته بود از این ناراحت نشدن .
- می شنوی ؟ با تو ام ...
- برای چی باید جنسش طلا باشه؟
- خب پلاتین بردار ... گرون تر هم هست. با کلاس تره. ولی ...فکر نکنی به خاطر پولش می گم ها ،
فقط رسمه حلقه عروس طلا باشه.
من نمی دانستم چرا هر کسی از کنار ما رد می شود به او نگاه می کند ؟
پوزخند زدم:
تو واقعا فکر می کنی من عروسم؟
مترسک شد. با نگاه ترسناک و غمناک و بغضناک و ...
- نه . چون خودم هم حس نمی کنم داماد شده باشم. خیلی احمقم که ... خیلی !
خندیدم . آرام :
حالا ترش نکن احمق جون ... ببین ... من می خوام بدونم این حلقه برای چیه ؟ یه نشونه س؟ نشونه
اینکه من مال تو ام و تو مال من ؟
نگاهم نکرد . خیره شده بود به ویترین طلا فروشی
- اینطور می گن . اما در مورد خودم و خودت ... فکر نمی کنم حتی یه موجود که ما دوتا پدر و مادرش
باشیم هم اینو ثابت کنه ...
- بسه ... !
هنوز می ترسیدم ... این دوپای چشم آبی ِ بلند قامت ، کنار من چکار می کرد؟
برگشت به سمت من .انگشت دست چپم را گرفت . گفت :
می گن یه رگ توشه که میرسه به قلب. الان حال گلبول های قرمز اون رگت رو می تونی برام تشریح
کنی؟
چه خوب ظرف چند ثانیه شاعر شد ! گفتم :
آره می تونم . دارن یه حسی رو می رسونن به این تلمبه ی توی سینه م که شماها بهش می گین
عشق. اما یه مشکلی هست ... تلمبه م یه در داره که باز نمیشه تا این حس ها برن توش ... همه
شون موندن اون پشت ... تازه وارد ها هم هی یکی یکی میان و تالاپ می خورن به هم ...میگی
چیکار کنم؟
آه کشید :
اگه صبر کنم ... هر چقدر که تو بخوای ... ممکنه باز بشه؟
- نمی دونم
آهش بلند تر شد ...
میشه این همه راه اومدیم ، بریم یه چیزی بخریم ؟ محض دست خالی نرفتن می گم.
- باشه ... بریم به فروشنده بگیم همه حلقه ها رو ردیف کنه جلومون. بعد بشمریم. به هجدهمی که
رسیدیم همون مال من.
- حالا چرا هجده؟
- تو نمی دونی ؟
- چرا اتفاقا ... مرض داشتم پرسیدم.
- خب سعی کن دیگه مرض نداشته باشی
- باشه .
رفتیم داخل . ردیف کرد حلقه ها را . شمردیم. هفده تا بیشتر نبود !
خیره شده به من : چیکار کنیم؟
- نمی دونم.
- میرم به انتخاب خودم یکی بر می دارم میارم. می خوای بخواه ، می خوای نخواه .
- باشه ... خوب فکریه .
رفت و با یک حلقه آمد . دستم کرد . بی هیچ حرف و حدیث و قیل و قال و کل و شادی !
خنده م گرفت . خنده ش آمد ... به خانه برگشتیم.
شب خواب دیدم سینه ام را شکافته ام و در تلمبه را با تی پا باز کرد ه ام . یک قاب شیشه ای آنجا بود
که از پشتش چهره ی کسی را می دیدم که توی چشم هایش چهره ی کسی دیگر بود . گفت : به این
احساس ها که از اون رگ اومده بودن و پشت در موندن بگو بیان داخل . جای من تنگ نمی شه ...
گفتم : خودت باز نکردی ... به من چه ؟
داشتیم حرف میزدیم که احساس ها خودشان سرازیر شدند . آنها هم محو قاب شیشه ای شدند و او.
گفتم : می بینی ؟ همه ی آتیش ها از گور خودت بلند میشه.
صبح که بیدار شدم ، روی گوشی موبایل ، پیامک رسیده بود : ...
پ ن : ۱ : جمله ی آخر را شما کامل کنید.
۲ : قصه بود .


