تبليغاتX
قصه های سارا

برای آغاز سال 26

 

 

              

حالا دوباره به حساب و کتاب زمینی ها ، روز هجدهم خرداد بود. یک سال از سفر (( لباس آبی)) به  زمین می گذشت.

فقط فرشته ی مهربان می دانست که ((لباس صورتی)) در همه ی این سیصد و شصت و پنج روز ، چکار کرده است و چند تا قاصدک را پر داده به سمت کره ی زمین.

او باید سه سال و دویست و هفتاد و سه روز دیگر صبر می کرد تا دوباره به حساب و کتاب همان زمینی ها ، دوم اسفند سال شصت و هفت از راه برسد و فرشته ی مهربان او را هم روی بال های خودش سوار کند و ببرد روی زمین...پیش لباس آبی.

فرشته ی مهربان آمد و دست های لباس صورتی را گرفت توی دست های خودش و گفت: یک خبر خوب برایت دارم. مامان و بابایت تا چند ماه دیگر ، با هم ازدواج می کنند!

لباس صورتی چشم های قهوه ای اش را که کمی سبز هم قاطی اش بود بست و گفت: بعدش من را می آورند روی زمین؟

فرشته خندید و گفت: نه کوچولوی من! اول یک لباس صورتی دیگر...بعد از دوسال و چند ماه نوبت تو می شود!

لباس صورتی دستش را کوبید روی زمین بهشت و گفت: بگذارید اول من بروم...نمی شود؟!

فرشته خانم انگشتش را به سمت لباس صورتی ای که در زبان ِ زمینی ها ، خواهر لباس صورتی ِ ما بود ، گرفت و گفت: برو به خودش بگو... ببین می گذارد که تو اول بروی؟ لباس صورتی رفت به طرف آن یکی لباس صورتی که داشت با یک لباس آبی دیگر بازی می کرد. آنها آنقدر حواس شان به خودشان بود که اصلا او را ندیدند. صدایش را هم نشنیدند.

لباس صورتی کوچولو ، راهش را کشید و رفت... رفت به یک گوشه ی دنج باغ که هیچ لباس صورتی و لباس آبی دیگری آنجا نبود. نشست پشت یک بوته ی رز. رز سفید...یکی یکی گل ها را جدا کرد و گلبرگ هایشان را پر داد به سمت زمین.

همان طور که داشت توی تنهایی خودش به لباس آبی فکر می کرد ، سر و صدای یک لباس صورتی دیگر را شنید...او داشت به خلوت ِ لباس صورتی ما نزدیک می شد. همین که به او رسید چشم هایش را تنگ کرد و گفت: آهای! تو اینجا چکار می کنی؟

لباس صورتی دامن چیندارش را جمع کرد و گفت: دارم برای لباس آبی جانم گلبرگ رز سفید می فرستم.

آن یکی لباس صورتی به دور و برش نگاه کرد و گفت: مطمئنی باید همین جا بنشینی؟

لباس صورتی ِ خودمان بند چکمه هایش را محکم کرد و گفت: بله! خود فرشته ی مهربان نشانی اش را به من داد. اینجا درست بالای سر خانه ی لباس آبی جانم در روی زمین است!

لباس صورتی آمد و نشست و کنار او و گفت: نه خیر! اینجا درست بالای سر خانه ی لباس آبی من است! درست سیصد و شصت و پنج روز قبل رفت! من هم میروم! فرشته ی مهربان گفت تا یکسال دیگر...شاید کمی این طرف ، کمی آن طرف...

لباس صورتی ما گلبرگ های سفید را توی دستش فشار داد و گفت: لباس آبی تو چه شکلی بود؟

لباس صورتی جواب داد: شبیه ... شبیه یک چیز خوردنی بود که آدم های روی زمین به آن می گویند: پفک! مژه های فرفری داشت. با چشم های سیاه...و درشت.

وای! نشانی ها درست بود...لباس صورتی ما ، اصلا فکرش را هم نمی کرد که یک لباس صورتی دیگر هم ...

دست های آن یکی لباس صورتی را گرفت و گفت: پس تو زودتر از من میروی؟

- فرشته ی مهربان که اینطور می گفت.

لباس صورتی ما ،به خدا نگاه کرد. خدا به او خندید.

دلش می خواست بپرسد : تو بیشتر از من او را دو... اما چیزی نگفت. جواب سوالش را خودش بهتر می دانست.  لبخند زد و به آن یکی لباس صورتی گفت:

وقتی  رفتی روی زمین ، پیدایش که کردی

مواظب باش دست هایت را که می گیرد ، گمش نکنی. می ترسد.

 

پ ن : برای خواندن قسمت اول،  در سوابق وبلاگ دنبال خرداد ۸۷ بگردید.

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 11:39 | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 •
mowj.ir