تبليغاتX
قصه های سارا

عاشششقشم

بنام خدا

 

خانم معلم پای تخته نوشت: نقاش ، نجار ، بنا

سینا کله اش را به کله ی من چسباند و یواشکی پرسید:

تو وقتی بزرگ شدی می خواهی چکاره بشوی؟

من؟ ... اوم...من می خواهم عاشق بشوم.

بعد دو تایی ریز ریز ، خندیدیم.

محمد جواد دستش را بالا برد و بلند گفت: خانم اجازه؟ این دوتا جلویی های ما دارند حرف میزنند و به درس جدید گوش نمی کنند.  تازه! از چیزهایی که می گویند معلوم است شب ها زود نمی خوابند و سریال های بزرگتر ها را هم نگاه می کنند!

خانم معلم به من و سینا نگاه کرد و گفت: نیما ! بگو درس امروز کلاس درباره ی چیست؟

من به سینا نگاه کردم. او لبش را گاز گرفت. محمد جواد هم مثل همه ی  وقت هایی که نمره ی املایش از من بیشتر می شود ، داشت نگاهم می کرد. من به خانم معلم جواب دادم: اِ...درس ما درباره ی ... درباره ی شغل های آدم هاست!

یکدفعه سینا هم گفت: بله خانم! درباره ی کار و شلغ (!) است! من ونیما هم داشتیم درباره ی درسمان حرف می زدیم. ما درباره ی برنامه های تلویزیون حرف نمی زدیم.

همه ی بچه های کلاس خندیدند. خانم معلم با اخم گفت: ساکت! درس ما درباره ی صدای تشدید است. نقاش ، نجار ، بنا ، کدام حرف این کلمه ها را محکم تر می گوییم؟

محمد جواد بدون اینکه اجازه بگیرد گفت: حرف دوم خانم!

خانم معلم زود گفت: من از شما سوال نکردم.

محمد جواد مثل همه ی وقت هایی که تیم گل کوچیک شان می باخت اخم کرد و گفت: اِ... ببخشید خانم. اصلا همه اش تقصیر این دوتاست که هی حرف می زنند و هی حواس ما را پرت می کنند. حرف های آدم بزرگ ها را می زنند.

سینا گفت: ما چیزهای بدی نمی گفتیم خانم. من از نیما پرسیدم که وقتی بزرگ شد می خواهد چکاره بشود. او هم گفت که...

من بازوی سینا را نیشگون گرفتم اما محمد جواد پرید وسط حرفش و گفت: نیما هم گفت که می خواهد عاشق بشود!

دوباره همه ی بچه های کلاس خندیدند. خانم معلم هم اندازه ی نخود خندید اما زودی ابروهایش را برد توی هم و لب هایش را جمع کرد. به خیالش ما نمی فهمیم که او می خواهد ما خنده اش را نبینیم.

 

من دوست داشتم زنبور بیاید و لپ محمد جواد را محکم محکم بوس کند. دوست داشتم همه ی همکلاسی هایم که هنوز داشتند می خندیدند خواهر کوچولو و داداش کوچولو داشته باشند تاآنها هم هندوانه را با بادکنک اشتباه بگیرند و به خیال اینکه دارند بازی می کنند هندوانه ها را پرت کنند توی کله ی داداش هایشان که هنوز هم ای بابا... داشتند می خندیدند!

خانم معلم اما اصلا به این فکر نمی کرد که من چی دوست دارم و چی نه! داشت با اخم نگاهم می کرد. گفت: نیما! تو معنی کلمه ای را که گفتی...همین " عاشق " را ، میدانی؟

 

همه ی بچه ها ساکت شدند. من یک چیزهایی آمد توی ذهنم. می خواستم بگویم اما نگفتم. ترسیدم دعوایم کند. به همین خاطر گفتم: نه خانم...ما نمی دانیم.

سینا گفت: خانم اجازه؟ این نیما همین جوری یک چیزی گفت برای خودش. داشتیم شوخی می کردیم.

من هم آب دهانم را قورت دادم و گفتم: بله خانم. الکی گفتم.

خانم معلم به من و سینا نگاه کرد و گفت : جریمه ی شما دو تا این است که 100 تا کلمه ی تشدید دار پیدا کنید و بنویسید و بیاورید. همبن فردا!

من وسینا ، تصمیم گرفتیم بعد ازکلاس محمد جواد را ببریم توی کوچه پشتی و همه ی مدادرنگی هایش را به زور از توی کیفش در بیاوریم و بریزیم توی جوب . اما زنگ که خورد ، این کار را نکردیم. نه به خاطر بابای  سبیلویش که آمده بود دنبالش...نه! فقط با خودمان فکر کردیم  که خوب است که با همدیگر مهربان باشیم. وگرنه ما اصلا اصلا هم از آن آقای چاقالو نترسیدیم.

من و سینا ، همیشه با هم می رویم خانه. کوچه ی مدرسه را رد می کنیم میرسیم به یک خیابان بزرگ. بعد از روی پل هوایی رد می شویم و می رویم آن طرف. تازه پله برقی هم دارد و کلی هم خوب است. بعدش هم وارد کوچه ی خودمان می شویم. ما و سینا اینها همسایه ایم.

آن روز نزدیکی های پل که رسیدیم من گفتم: سینای منگل! همه اش تقصیر تو بود. حالا صد تا کلمه ی تشدید دار از کجا بیاوریم؟

سینا شال گردنش را در آورد و انداخت روی دوش من. گفت: سرما نخوری!

من گفتم: خیلی بدی. حتی اگر ذرت مکزیکی هم برایم بخری باز از دستت ناراحتم. اصلا تو چکار داری که من می خواهم چکاره بشوم؟

سینا شالش را ازمن گرفت ودوباره انداخت دور گردن خودش

گفت: خب خودت چرا شوخی ات گرفته بود؟! با آن جواب مسخره ات...

من پایم را گذاشتم روی پله برقی و سینا هم کنارم نشست. همان جوری که پله ها داشتند   

 دوتایی مان را می بردند بالا گفتم:

خودت مسخره ای... اصلا... اصلا مامانم گفته آدم هر کاری که می کند اگر عاشقش نباشد ، خوب انجامش نمی دهد.

رسیدیم بالای پل و نیما از روی پله ها بلند شد. گفت: تو اصلا معنی عاشق را میدانی؟ چواب خانم معلم را هم نتوانستی بدهی!

من گفتم: خیلی هم خوب می دانم. عاشق یعنی... یعنی...

نیما ایستاد و توی صورتم نگاه کرد و گفت: هان؟ هان؟ یعنی چی؟ بگو اگر راست می گویی...

من هم جواب دادم : خب...خب... مامانم هر وقت به آبجی سحرپول تو جیبی اضافه می دهد او مامان را بغل می کند و می گوید عاشقتم. تازه...محکم تر از این هم می گوید : عاششششقتم.

سینا پرید هوا گفت: عاششق یک کلمه ی تشدید دار است ! یکی از صد تا پیدا شد... من رفتم بقیه اش را هم پیدا کنم.

بعد دوید ورفت. من هم همین طور...از پل عابر پیاده که بیرون آمدیم می خواستیم برویم توی کوچه ی خودمان که صدای ترمز یک ماشین را شنیدیم. به خیابان نگاه کردیم. وای! چیزی نمانده بود یک خانم با یک ماشین بزرگ تصادف کند...نیما دست من را کشید و گفت: نزدیک بود ها .

من هم گفتم: یعنی پل به این گنده ای را ندیده؟

دیگر نزدیک خانه هایمان شده بودیم. موقع خداحافظی من گفتم: از کجا صد تا کلمه بیاوریم؟

سینا گفت: نود و نه تا. یکی اش را که پیدا کردیم!

من زنگ در خانه مان را زدم و گفتم: برو بابا... فردا خانم معلم باز هم هر دوتایمان را دعوا می کند...

مامان در با آیفون باز کرد.

من هم زودی دویدم توی خانه...با سینا هم خداحافظی نکردم.

مامان داشت ناهار را آماده می کرد. نشستم روی اوپن آشپزخانه و گفتم: سلام خسته نباشید.

مامان گفت: می افتی پایین بچه جان. بیا بشین سر میز. ناهار بخور.

من پرسیدم: مامان؟ عاشق یعنی چی؟

مامان یک بشقاب ماکارونی گذاشت روی میز و گفت: خودت بزرگ میشوی ، یاد می گیری.

من رفتم نشستم پشت میز و گفت: خب اگر یک روز خانم معلم از من پرسید عاشق یعنی چی ، من بهش بگویم خودت بزرگ شو یاد بگیر؟ خانم معلم که خودش همین طوری بزرگ هست...مامان تو می خواهی خانم معلم فکر کند مامان من بلد نبوده به من یاد بدهد که...

مامان گفت: خیلی خب...باشد...باشد. می گویم. عاشقی یعنی...یعنی مهربانی.

بعد  یک چنگال برایم گذاشت روی میز...خواستم برش دارم اما زود آن را از دستم گرفت و گفت: نه... این یکی را سحر شسته انگار. خوب تمیز نشده...صبر کن تا یک چنگال دیگر بیاورم... مامان یکی دیگر  برایم گذاشت روی میز و من پرسیدم: حالا یعنی شما عاشق من هستید؟

مامان خندید و گفت: چطور مگر؟

من گفتم : برای اینکه به من مهربانی کردید و نگذاشتید با چنگال کثیف ماکارونی بخورم و مریض بشوم!

مامان پیشانی من را بوسید و گفت: بله... من عاشق تو هستم.

آن روز بعد از ناهار من فهمیدم سحر عاشق من و سامان است. چون به ما مهربانی کرد و ما را برد توی اتاق تا سه تایی یواشکی پفک بخوریم. آخر مامان دوست ندارد ما از این چیزها بریزیم توی شکم مان.

تازه! بابا عاشق همه ی ماست. چون که شب وقتی به خانه آمد ، برای ما بستنی خریده بود و این یعنی کلی مهربانی.

تلویزیون هم عاشق من و سینا است. چون که به ما مهربانی کرد وبرایمان کارتون یوگی و دوستان پخش کرد.

اینها که چیزی نیست. من فهمیدم مامان و بابا هم عاشق همدیگرند. چون این ، لباس های آن یکی را اتو می کند تا پیش همکارهایش خوشگل باشد و آن یکی هم برای این یکی خرید می کند تا لازم نباشد خودش برود بیرون و سیب زمینی و گوجه فرنگی بخرد و خسته بشود.آنها کلی با هم مهربانند. پس عاشقند ...

من تا شب همه اش دنبال این بودم که پیدا کنم چه چیزهایی عاشق چه چیزهای دیگری هستند و کلی هم پیدا کردم! آن قدر بازی قشنگی بود که تا جریمه که هیچی ، مشق های شب را هم یادم رفت بنویسم. فردا صبح دوتایی با سینا راه افتادیم. سر کوچه که رسیدیم پرسیدم: تو صد تا کلمه ی تشدید دار پیدا کردی؟

سینا دکمه های ژاکتش را بست و گفت: معلوم است که پیدا کردم! من قدم هایم را یواش تر کردم و گفتم: پس خانم معلم فقط من را دعوا می کند.

سینا ایستاد و پرسید: دعوا؟ برای چی؟

من هیچی نگفتم و دویدم به طرف پله های برقی پل عابر پیاده. سینا هم از دنبال من آمد و دستم را گرفت و گفت: خب من هم دفتر مشقم را توی جامیزی محمد جواد قایم می کنم تا خانم معلم هر دوتایی مان را دعوا کند و تو تنها نباشی. من به دوستم سینا نگاه کردم و خندیدم...بالای پل که رسیدیم من گفتم: تو میدانی این پل عاشق من و تو است؟

سینا مثل همه ی وقت هایی که خانم معلم یک مسئله ی ریاضی برایش پای تخته می نویسد تا حل کند نگاهم کرد. من گفتم: خب پل به ما مهربانی می کند و اجازه نمی دهد بخوریم به ماشین ها! پس دوست مان دارد و عاشق ماست!

سینا گفت: پس عاشق آن خانم دیروزی که نزدیک بود بمیرد ، نبود؟

من یک کم فکر کردم و گفتم: حتما نبوده دیگر...

آن روز ، سر کلاس من و سینا روی آخرین نیمکت نشستیم. حالا دیگر محمد جواد پشت سرمان نبود و پشت میز جلویی ما نشسته بود...همان طور که خانم معلم داشت یکی یکی مشق ها را نگاه می کرد و به ما نزدیک می شد من توی گوش سینا گفتم: مامانم می گوید خدا همه ی ما را دوست دارد. پس عاشق ماست. پس یک کاری می کند تا خانم یادش رود مشق های ما را نگاه کند...سینا هیچی نگفت و فقط نگاه کرد. خانم معلم به محمد جواد که رسید ، یک نفر در کلاس را زد...او رفت تا جواب خانم ناظم را که پشت در بود بدهد. وقتی که کارش تمام شد یادش رفت من و سینا هنوز مانده ایم و رفت سراغ آن یکی ردیف نیمکت ها ...

سینا به من نگاه کرد یواش گفت: خدا عاشق ماست! اما همان موقع محمد جواد دستش را بالا گرفت و گفت: اجازه؟ شما یادتان رفت مشق های این دوتا را خط بزنید! سینا دوباره به من نگاه کرد و من آرام گفتم: خب خدا حتما عاشق محمد جواد هم هست دیگر...

خانم معلم مشق های سینا را خط زد و برگه های خالی دفتر من را که دید گفت: چرا هیچکاری نکردی دیروز ، نیما؟

من به کفش هایم زیر میز نگاه می کردم. گفتم: من دیروز کلی هم کار کردم! خیلی به معنی عاشق فکر کردم خانم...

خانم معلم گفت: اهان! ماجرای دیروز! راستی جریمه هایتان کو؟ سینا دفتر جریمه هایش را باز کرد و گذاشت جلوی خانم معلم. او نگاه کرد و گفت: چکار کردی سینا؟ من گفتم صد تا کلمه ی تشدید دار بنویس! سینا جواب داد: خب نوشته ام دیگر خانم!

خانم معلم گفت: از روی صد تا کلمه ی تشدید دارت  بلند برای بچه ها بخوان! سینا شروع کرد: 1:عاششق ! 2: عاششق مامان. 3:عاششق بابا 4: عاشششق در. 5: عاششق دیوار. 6: عاششق میز. 7: عاششق مبل...

خانم معلم داد زد: بس است دیگر. نخوان. بچه ها می خندیدند. خانم معلم گفت: اصلا چه کسی گفته عاشق یک کلمه ی تشدید دار است؟

من گفتم: خانم اجازه؟ ما...ما دیروز کلی درباره ی عاشق فکر کردیم. اصلا برای همین نتوانستیم تکلیف هایمان را انجام بدهیم. حالا نمی دانیم تشدید دار است یا نه اما معنی اش را بلدیم.

خانم معلم گفت: بلدی؟ بگو ببینم؟

من گفتم: خب...خانم اجازه؟...کلی می شود حرف بزنیم. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. مثلا همین سینا عاشق من است! برای اینکه به من مهربانی می کند همیشه. بعضی وقت ها شال گردنش را می دهد به من تا سرما نخورم. امروز هم قرار بود مشق هایش را به شما نشان ندهد تا شما هر دوتایمان را دعوا کنید اما خب...انگار چند دقیقه یادش رفت که عاشق من است! تازه من هم عاشقش هستم که وقتی روی پله برقی می نشیند مواظبم که همینکه رسیدیم بالای پل ، خبرش کنم تا بلند شود و شلوارش نرود زیر پله ها...بعد دیگر...حتی فکر می کنم من و سینا عاشق این محمد جواد هم باشیم که هی ما را اذیت می کند اما ما به او مهربانی می کنیم و یادمان می رود دعوایش کنیم...این را هم بگویم که اصلا کاری به بابایش هم که همیشه دنبالش می آید نداریم...بعدش دیگر...خانم اجازه ؟ شما هم عاشق ما هستید که به ما جریمه می دهید. چونکه مامانم می گوید جریمه های خانم معلم ها به خاطر مهربانی شان است و آنها می خواهند بچه ها درس یاد بگیرند...خانم... خانم اجازه؟ باز هم بگوییم؟

خانم معلم حرفی نمی زد و داشت به من نگاه می کرد. من هم آب دهانم را قورت دادم و گفتم: خانم اجازه؟ ما... ما عاشق شما هم هستیم خانم...چون که خیلی مهربانید. خانم اجازه؟...ما...اجازه؟ چرا دارید این طوری نگاه مان می کنید؟ خب ببخشید که بی اجازه عاشق تان شدیم.

                                                                  

                                                                  

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 1:54 | چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 •
mowj.ir