تبليغاتX
قصه های سارا

قصه ی هفدهم : ذکور

 

  - مامان ؟ آقا معلم بازم گفت فردا بياي مدرسه.

- بيخود . .. مرتيكه چشم چرون...چي مي خواد بگه آخر سالي؟

محسن جلوي آينه به خودش نگاه كرد و همان طور كه روپوشش را در مي آورد گفت:

همه ش به من ميگه آقا خوشگله. ..مامان!  اون اول اول ها كه تو اصلا نيومده بودي مدرسه يه بار ازم پرسيد كه تو شكل مامانتي يا بابات؟ من گفتم مامانم ... كاش نمي گفتم.

- من همين فردا ميام كلاس تو رو عوض مي كنم.

مامانم دگمه هاي مانتويش را آنقدر با حرص و با شتاب باز  كرد كه من همان موقع توي كشوي پاييني ِ دراور دنبال سوزن و نخ همرنگ پارچه اش  گشتم . اين بچه هم ول كن نبود:

-  مامان چرا از وقتي بهش گفتم بابام مرده ،  هفته اي يه بار ميگه مامانتو بيار ؟

-  بس كه كثا... اصلا تو بيجا كردي بهش گفتي بابام مرده.

-  پس بايد بهش دروغ مي گفتم؟ ميگفتم رفته ماموريت مثلا؟

از لاي در مي دیدم شان. مامان نگاهش به عكس بابا بود... گفت: بايد مي گفتي فوت كرده. رفته به رحمت خدا ... بايد با احترام درموردش حرف بزني.

محسن، بي هيچ حسي به قاب نگاه ميکرد. انگار كه داشته باشد تصويرِ...چه مي دانم؟ مثلا مرد گوينده ي اخبار را از پشت شيشه ي تلويزيون تماشا كند. گفت: خب من كه يادم نمياد اين آقاهه رو ...كه ميگي بابامه! ... تازه. پس چرا بابا بزرگ هر وقت مي خواد در باره ش حرف بزنه ميگه (( سَقَط شد)) ؟

من گوش هايم را گرفتم اما فرياد مامان هنوز شنيده مي شد: خفه شو بي تربيت...هر كي ، هر چي گفت تو بايد تكرار كني؟

محسن بغض كرد و آمد به طرف اتاق. در را باز كرد چپيد گوشه ي تخت خواب . زير لب مي گفت: خب بابا بزرگ هم باباي خودشه ديگه...؟!

 مامان چشمش افتاد به من. پرسيد: كسي زنگ نزد؟

- نمي دونم. من هدفون تو گوشم بود.

دكمه ي پيغام گير تلفن را فشار داد و يك عالمه صدا منفجر شد توي سكوت خانه:

-  الو...خانم شريفي؟ ببخشيد چرا موبايل تون خاموشه؟ اين دانشجوها بيچاره مون كردن...تايپ پايان نامه هاشون تموم نشده هنوز؟ ترجمه ي اون رمانه چطور؟ زودتر تو رو خدا...در اولين فرصت هم يه تماس بگيريد...ممنون.

-   اي بابا... پيغام بذارين و زهر ِ ما...استغفرالله...پري يه هفته مونده به عيد. هنوز مدرسه ي بچه هات تموم نشده؟ خب ورشون دار بيار ديگه اين دلم پوسيد...هي موبايل خاموش مي كنه. هي تلفن بر نمي داره واسه من...انگار نه انگار يه مادري هم هست يه گوشه اي....يه فاميلي...

- با سلام. از اداره ي همسر مرحوم تون زنگ ميزنم. يه شماره حساب جديد به ما بديد براي مستمري سال جديد...مچكرم.

-  سلام...از فروشگاه تماس ميگيرم...لطفا تا قبل از عيد تشريف بياريد تكليف اين قسط هاي عقب مونده ي كامپيوتر رو روشن كنيد...مرسي.

-  الو...مريم...چه مرگشه اين گوشي تو هي ميگه در دسترس نيست؟ ببين ميدونم خونه اي...بردار.

همه ي تنم يخ كرد. پريدم توي هال. مامان دوشاخه را از پريز بيرون كشيد و تلفن را هل داد روي زمين. گفت:

مريم؟ من بهت ميگم همه چي رو با اين پسره تموم كن تو شماره ي خونه رو بهش ميدي؟

نشستم روي زمين و سرم را گرفتم توي دست هام و گفتم: من ندادم مامان. خودش از اول داشت...

آمد نشست رو به روي من. با دست چانه ام را گرفت و صورتم را بالا نگه داشت و گفت: به من نگاه كن مريم...يعني چي كه خودش داشت؟

محسن پريد بيرون. گفت: من ميدونم مامان...از آقا معلم ما...

داد زدم: تو زر نزن بچه. برو تو اتاق.

و مامان گفت: آقا معلم چي محسن؟ بيا اينجا ببينم...

دلم مي خواست يك دل سير بزنم بچه سرتق ِ دهن لق را ... گفتم: خب مامان،  تو گفته بودي تمومش كنم من ديدم چه لزومي داره بهت بگم...اون ... اون خواهرزاده ي معلم محسنه ...

مامان سرش را به ديوار تكيه داد و چشم هاش را بست. دست هاش مي لرزيد. مثل همه ي وقت هاي ديگري كه عصباني بود. گفت: محسن تو واسه چي تلفن خونه رو دادي به معلمت؟ مگه من به خاطر اين چيزا ، همين دو هفته پيش خط خونه رو عوض نكردم؟

محسن دويد و رفت توي اتاق. در را بست و از همان پشت گفت: به من چه؟ آقاي مدير ازم خواست...خب مي ترسم ازش...

مامان بلند شد و رفت توي تراس. از توي كيفش سيگارش را هم مثلا يواشكي  برداشت . من هم كه از هيچ چيز خبر نداشتم...مثلا !

از پشت پرده هم معلوم بود...راه مي رفت ... مي كشيد... با خودش حرف ميزد:

جلسه ي اوليا مربيان ! جلسه ي كوفت! خودم برم يه دردسر...اين دختره رو بفرستم يه جور بلا ... يا خودش...يا فك و فاميلش... من مدرسه ي اينو عوض مي كنم...اصلا ..

رفتم توي اتاق. محسن من را كه ديد پريد پشت كمد. گفت: ببخشيد

گفتم: ببخشيد و درد...پچه پررو...

گفت:  به خدا اگه كارم نداشته باشي يه چيز خوبي نشونت ميدم.

-   چي؟

-  يادته اون دوشنبه اي رفتيم اردو؟ دربند؟ گفتم همون پسره هم باهامون اومده بود. همون كه به آقا معلم مون مي گفت دايي؟

-  خب؟ خب؟!

-  خب اون روز عكس هم گرفتيم ديگه... مي خواي ببيني؟ تو كيفمه...لاي دفتر ديكتمه...

لاي يكي از همان صفحه هايي بود كه نمره اش شده بود نوزده. خانواده را نوشته بود: خوانواده.

عكس را گذاشتم زير دستگاه اسكن. روي صفحه كامپيوتر بازش كردم و زوم كردم روي صورتش...اصلا شبيه آقاي معلم نبود... حتما به اقوام پدري ش كشيده...صداي مامان توي گوشم زنگ خورد:

چرا دوسش داري؟

صندلي را چرخاند طرف خودش. نمي توانستم نگاهش كنم. چشم هايم را بستم. گفتم: خب... هر چي هست هيز نيست مثل دايي ش.

* * *

چهار تايي نشستيم سر سفره هفت سين: مامان. من . محسن و كسي كه معلمِ محسن دايي اش بود اما شبيه ش نه.

اگر مامان ها مي دانستند دخترها موقع خانه تكاني چه چيزهايي كه از سوراخ و سمبه هاي اين اتاق و آن اتاق، لا به لاي كاغذ ها و جزوه هاي توي قفسه هاي كتابخانه پيدا نمي كنند ، هيچ وقت ازشان كمك نمي خواستند...خب ... مامان خودش بهتر مي داند...حتما صلاح ندانسته كه ازدواج موقتش را دائم كند...اصلا... اصلا به من مربوط نبود ...

من به سال جديد فكر مي كردم... و كسي كه انتخاب كرده بودم ...نامزدم.

 و حتما چند سال بعد ، سيگاري نمي شوم . معلم سالم يا مريض ِ بچه ي من ، سوهان روحم نمي شود. لازم نيست كامپيوتر قسطي بخريم و صاحب مغازه ماهي ده بار زنگ بزند. لازم نيست از ترس طلبكارها موبايلم را براي چند هفته خاموش نگه دارم...ديگرمثلا متن هاي تايپي و ترجمه اي روي سرم تلنبار نمي شود...ديگر...ديگر كسي بالاي سرم ، هست.

 

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 19:26 | سه شنبه یازدهم فروردین 1388 •
mowj.ir