تبليغاتX
قصه های سارا

شانزدهم : من و مامان و كرگدن و يوزارسيف و ...

 

جلوي در آسانسور زن مدام غر مي زند:

آخه يعني چي؟ مگه چادر هم زوركي ميشه؟ من نمي خوام سر كنم...

مردش بد اخلاق است. دلم مي خواهد كله ي كچلش را بكوبم به ديوار...فوقش ضربه مغزي مي شود....اينجا بيمارستان است خب...فوري مي رسانندش به اتاق عمل تا نميرد...مي گويد: به درك كه سر نمي كني...پس كجا ببرمت ؟ نمي خواي درمون بشي؟ قانون اين بيمارستان همينه...

...

دكتر دفترچه را امضا مي كند و مي گويد: شيمي درماني

-  شيمي درماني؟

مي گويد: نه به اين شدت! خب صداش ميزنيم دارو درماني...خوبه؟

-  آقا دكتر! از اينايي كه موهاي آدم مي ريزه؟

مي خندد. مي گويد: نه ان شا الله... به اونجاها نميرسه....فقط مي خوايم تومور دوباره به وجود نياد...ماهي يه باره...تا يه سال.

- شيمي درماني گرونه؟

ـ هر بار كه انجام بشه در مياد يك ميليون تومان!!!

- جان؟؟؟!!!

- نه براي شما ! براي شما كه بيمه ي نيروهاي مسلح هستين رايگانه...

به مامان نگاه مي كنم...ايمان دارم كه خوب مي شود...كچل هم نمي شود... گور باباي شيمي درماني و اسم ترسناكش...خداوند من و اعضاي خانواده ام و خانه ي كوچك مان را دوست دارد...خودم مي دانم.

مامانكم نمي تواند راه برود...خب دلش درد مي كند... دستش را مي گيرم و مي رويم سراغ مطب ديگري كه دكتر معرفي كرده. خيلي شلوغ است...همه ي مطب ها سر درشان اسم دكتر نوشته شده الا اين كسي كه ما دنبالش مي گرديم...كلي راه مي رویم تا عاقبت پيدايش مي كنيم. منشي مي گويد: نيست خانم...رفته.

- كي؟

- همين الان!

- الان كه تازه ساعت يازدهه.

- خب ساعت كاري ش تا همين موقع س.

- شنبه ي هفته ي بعد از كي بيايم كه باشه؟ هشت؟

- نه خانم ده...دكتر ده مياد تا يازده.

- خسته نباشه.

- سلامت باشين.

- دكتر رو گفتم كه خسته نباشه

- من ولي بازم مي گم شما سلامت باشين.

...

 

 مي نشينيم توي آژانس بيمارستان منتظر ماشين...بوي سوختگي مي آيد . گمان مي كنم از بوي كتري باشد روي چراغ...مامان كمي حالش خوب نيست...خب الكي كه نيست! دو بار عمل شده...دستش را مي گيرم. مي پرسم:

ماماني الان چه احساسي داري؟

طفلكي هاج و واج نگاهم مي كند. مي گويد: هان؟

- مهم نيست كه... هست؟ مگه اون وقتي كه يه تيكه از روده ت رو برداشتن اتفاق مهمي افتاد؟ نه به خدا...چهل متر روده س...حالا ده پونزده سانتش نيست چي شده مگه؟ هيچي! اين شيمي درمانيه هم اسمش ترسناكه فقط....اصلا كلي هم كلاس داره! فكر كن : " شيمي درماني " اگه مثلا " فيزك درماني" يا مثلا "فلسفه درماني" بود چقدر مسخره بود...نه؟

مامان حرف هايم را نمي گيرد....خب نگيرد... من فقط حرف زدم كه فكر نكند ناراحتم و بغ كرده ام...مسئله ي خاصي نيست...شيمي درماني است فقط.

حديث زنگ مي زند. مامان مي گويد: نگي بهش ها...

من مي گويم: الو الو حديث؟ گفتن مامان بايد شيمي درماني بشه...

مامان فقط نگاهم مي كند و من مي خندم. گوشي را مي دهم بهش...هنوز بوي سوختگي مي آيد. ماشين مي رسد و مي رويم خانه. چادرم را كه مي خواهم آويزان كنم يك گوشه اش سوراخ شده! بو از كتري نبود...

...

شنبه شده...كتابم توي دستم است...ساعت ده و نيم است و دكتر هنوز نيامده...مامانم نمي تواند بنشيند...مي گويد: يه جا پيدا كن من دراز بكشم...مي برمش نمازخانه...خودم مي نشينم پشت در و شروع مي كنم به خواندن...آزيتا اس ام اس زده: سارا جان دو تا بنويس براي خاله سارا. سه تا خاله شادونه. آفرين دختر خوب...

من به حجم درس هايم فكر مي كنم كه اندازه ي خربزه است و اندازه ي متن هايي كه تا پنج شنبه بايد تحويل بدهم و نوشتنش را دوست دارم و برايم مثل عسل شيرين است....رو دل كرده ام..(1).حقم است...تنبلم و بي برنامه...مثلا قرار بود اين ترم درس بخوانيم...مثل ترم قبل...

كرگدن هم كه كرگدنم كرده...به خدا اگر اين دفعه رديف اول نباشم جيغ مي كشم وسط حياط تئاتر شهر...

...

تئاتر شهر عين هال خانه ي خودمان است... هوا به شدت سرد است و همه انگار با هم آشنايند...با هر كسي كه دوست دارم سر صحبت را باز مي كنم و حرف ميزنيم....آن وسط دلم يك دوست واقعي مي خواست كه الميرا از راه رسيد...آمده بود مثل من بليط پيش خريد كند. دلم نمي آيد بگويم مثل من منگل است و نمي داند جمعه ها پيش فروش ندارند...با هم مي رويم كافه سپيد و سياه...مي خوريم و حرف مي زنيم...چقدر دوستش دارم.

يك شاخه گل رز مي خرم....مي دانم كه امروز مي آيد..." ماهی" امروز مي آيد تا روز تولدش كرگدن را ببيند...مي دانم. ميدانم...دوباره بر مي گرديم توي محوطه ي تئاتر شهر...كمي دنبال " ماهی "مي گرديم اما پيداش نيست...الميرا مي رود...من مي مانم و گل رز و يك عالمه چشم فضول كه مي خواهند بدانند اين گلي كه از ساعت سه بعد از ظهر توي دست هايم است مال چه كسي است...يكي از همان پسربچه هاي بيست و چهار پنج ساله ي پست قبلي مي آيد و مزه مي ريزد...

شال گردنم (2) را پيچيده ام دور صورتم...تا بالاي بيني...فقط چشم هايم پيداست..." ماهی " فقط يك بار من را ديده. امكان ندارد بشناسدم...

پيداش مي كنم...ميترسم بروم جلو... ما مثلا با هم قهريم...همان طور ايستاده ام...پسرك نقاشي كه تئاتري ها مي دانند هميشه پاتوقش همين جاست مي آيد و مي پرسد: خانم من چهار تا طرح زدم شما هنوز اينجايي...نيومد دوستت؟

چرا...فقط نمي دونم برم جلو يا نه.

مي خواي من برم باهاش حرف بزنم؟

خنده ام گرفته اما او لب هايم را از پشت شال نمي بيند. مي گويم: دوستم يه دختره آقا!

" ماهی " من را شناخته... از چشم هايم شناخته... خودش گفت...

مي روم جلو...روزم نقره اي مي شود(3)

...

خب مگر دوست آدم كه بابايش هم كارگردان است و كلي هم لطف دارد به آدم چند بار از آدم خواهش مي كند؟ خيلي زشت است اگر نروم....درس هايم مانده. متن ها را هنوز ننوشته ام...رديف نه سالن  نمايش كرگدن اعصابم را به هم ريخته اما بايد بروم...خواستم بگويم : هنگامه جان ديشب سريال يوسف رو نديدم...مي خوام تكرارش رو...

بهانه از اين مزخرف تر پيدا نمي شود...شال و كلاه مي كنم و راه مي افتم...چادرم سوخته و دوباره شنل پوش مي شوم...من نمي دانم چرا ستاره اينها فكر مي كنند خيلي كار سختي است كه يك عمر چادري بود و گاهي نه... من براي لباس هايم اندازه ي پارچه هايشان ارزش قائلم...اصل " حجاب " است كه هميشه قبولش دارم...

دير ميرسم....چند دقيقه اي از فيلم كوتاه نادر طريقت شروع شده... معركه است...خوشحالم كه آمده ام... به دوستم و باباي هنرمندش افتخار مي كنم...

بعد از نمايش فيلم ميروم عقب و مي نشينم  پيش هنگامه... سي دي هاي " پلك" را به او مي دهم...خودش دي وي دي ها را داده بود  تا تبديل شان كنم...كپل جانم دليل آشنايي من و هنگامه بود...

هنگامه مي خواهد چيزي بگويد اما نمي تواند...انگار هيچ كس نبايد بشنود. صفحه ي گوشي موبايلش را مي گيرد جلويم. فكر مي كنم جوك جديد است. با صدايي كه اصلا آرام نيست مي خوانم:

MOSTAFA ZAMANI NESHASTE POSHTE SAREMOON

مصطفي زماني كيه ديگه؟ آها...يوزارسيف؟!!

!!!!!

قيافه ي هنگامه مثل هويج شده. با دست جلوي دهانم را مي گيرد و مي گويد: خفه شو سارا!

تازه متوجه وخامت اوضاع مي شوم...آرام مي گويم: خب مي گفتي بايد يواش بخونم عزيزم...جفت مان  جرئت نداريم سرمان را برگردانيم و به عقب نگاه كنيم...كر كه نيست ! حتما شنيده خب...

چند دقيقه بعد پسرك بلند مي شود و مي رود سمت در...من مردي را از پشت مي بينم كه شبيه يوسف پيامبر است...

پ ن:

۱: همه مي دانند. اگر قصد خودكشي داري به روش دل درد ، خربزه بخور با عسل.

۲: اين شال گردن دو و نيم متري طوسي من قصه اي دارد كه فقط شادي و الميرا مي دانند...خدا بگويم اين كپل خان را چكار نكند...

۳: روزم طلايي مي شد اگر " او" را هم مي ديدم هنگام ورودش به محوطه.

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 6:11 | سه شنبه هفدهم دی 1387 •
mowj.ir