پانزدهم : الکی ! همین جوری.
پسر بچه ي " با نمك " بيست و چهار- پنج ساله اي از كنارم رد مي شود...
مي گويد: خانوم ببخشيد ، چادر نشيني خيلي سخته؟
...
هوا سرد است. ايستاده ام كنار خيابان منتظر تاكسي. هر موتوري كه مي آيد كيفم را محكم مي چسبم... هر چند از زير چادرم كه نمي تواند بدزدد... يك – صفر به ضرر مانتويي ها.
كيفم با ارزش ترين وسيله ي همراه من است. بليط هاي پيش خريد شده ي كرگدن را توي جيب مخفي اش نگه داشته ام. برگه ي مجوز همراه ِ بيمارستان هم هست تا بتوانم شب پيش مامان بمانم.
...
برف مي آيد... اولين برف پاييزي امسال. دوستم مي آيد مي ايستد كنار من. با كسي از خانه شان صحبت مي كند: الو...شنيدي چي گفتم؟ ... هان؟ يعني شهر ري يه بارون خشك و خالي هم نمياد؟ خدا جون. يعني آسمونتم بالاشهر پايين شهر حاليشه؟
...
به اين فكر مي كنم كه باراني كه " خشك " باشد و خالي چطور باراني است. و به اينكه آسمان چرا دوست من و هم محله اي هايش را دوست ندارد؟ هر چند حوالي آزادي خودمان هم برفي نيامد... اما آسمان من را دوست دارد. هم آسمان هم مخلفاتش...آن وقت ها كه شش نفري(1) روي موتور بابا مي رفتيم خانه ي بي بي و سايه مان هم مي افتاد روي آسفالت هاي جاده اي كه فلكه ي گل را مي رساند به محله ي بي بي جانم ، ماه را مي ديدم كه ماشين هاي مدل بالا را ول كرده و افتاده دنبال موتورك ما... به خدا تا خود خانه ي بي بي همراه مان بود. شب هم دوباره برمي گشت توي آسمان بالاي سر خانه ي خودمان. تازه...آسمان كلي ابر دارد كه من عاشق شان هستم...هر چند ممكن است آنها من را نشناسند. عاشقم هم نيستند. به درك! همين كه خودم دوست شان داشته باشم بس است.
...
كلاس را ول كرده ام. به دوستم زنگ زده ام كه وقتي استاد اسم من را خواند صدايش را نازك كند و بگويد : حاضر.
نشسته ام پاي برنامه كودك. مليكا قصه ام را تحريف شده تعريف مي كند و شعرم را اصلا نمي خواند. متن ها هم پس و پيشند. گريه ام مي گيرد و اشك هايم مي ريزد توي فنجان قهوه ام... بعد رو به تلويزيون مي گويم: خاله شادونه ي بد. ديگه دوستت ندارم. (2)
پي نوشت:
1: به خدا راست مي گويم. شش نفري سوار موتور مي شديم. حميد مي چسبيد به فرمان و من مي چسبيدم به كمرش. توي بغل بابا. پشت سر بابا حديث مي نشست و مامان هم فاطي را بغل مي كرد و آخر از همه روي موتور جا مي گرفت... ريزه ميزه بوديم ما چهار تا... الان اما كوتوله شان فقط منم.
2: الكي گفتم. دوستش دارم.
3: مي تواند راست باشد، مي تواند خيال. دوستي دارم كه قهوه مي خورد و سيگار مي كشد. از او ياد گرفته ام هر چيزي كه دلم مي خواهد بنويسم بعد بگويم تخيل بود.
چهاردهم: پازل
دیس کانکت بشوید و با آرامش بخوانید...قسم می خورم که می ارزد:
من مي خوام دامنش اون قدر پف داشته باشه كه وقتي ميام رو فرش دوازده متري ، نصفش بره زير لباسم.
خورشيد آلبوم مدل ها را گذاشت توي قفسه . گفت:" اينجوري داماد وقتي كنارت مي ايسته ، دستش به دستت نميرسه. حتي ديگه نمي تونين تانگو برقصين. عكاس اگه بخواد عكس قدي دونفره تون رو بگيره چهره تون ريز مي افته. حيف نيست؟ اون همه پول آرايش بدي بعد صورتت تو عكس ها كوچيك باشه! راستي كدوم آرايشگاه ميري؟"
فنجان قهوه ام را برداشتم .گفتم:" مهتاب! تازه باز شده تو ي كرج. اما مي گن كارش خوبه."
خورشيد نشست پشت چرخ خياطي. دفترچه اش را برداشت و به اندازه هايي كه از من يادداشت كرده بود نگاه انداخت . گفت:" لباس خوش دوختي ميشه." بعد به من چشمك زد:" چون تو خوش فرمي!"
چشمم به گردنبندش بود. يك رديف پروانه ي طلايي با بالهاي باز. گفت:" افشار ، سالگرد ازدواج مون برام گرفت. گوشواره هاش رو انداختم تو گوش پرستو.بچه م عاشق پروانه ست."
- پس سري بوده. دستبندش كو؟
- نگرفته برام.خودش ميدونه... وقتي مي خوام پارچه ببرم بايد دستم آزاد باشه. حتي حلقه م رو هم نمي اندازم.
* * *
"خب! گونه كه داري. ابروهات رو هم ميشه خوب مدل داد. فقط از الان تا روز عروسي كه مياي اينجا بهشون دست نزن كه پر بشه. بلندي موهات هم خوبه ... عاليه! عروسكت مي كنم!"
- فقط مهتاب جون...صورتم رو نكن بوم نقاشي. من از اين گل و بته هايي كه پشت پلك مي كشن خوشم نمياد...
موهايش مش بود ، طلايي. با عسلي چشم هاش ، جور در مي آمد. گفت: " سليقه ي مشتري از در كه مياد تو ، با يه نگاه دستمه.خيالت تخت. بلدم چيكار كنم... ميدوني؟ عادل به من ميگه جادوگر!"
- شوهرت؟
- منم مثل خودت نو عروسم. چهار ماهه عقد كرديم.
همه ي آرايشگاهش را بوي عطر خوشمزه اي پر كرده بود! تازگي زندگي اش از توي ضبط صوتش مي زد بيرون. آهنگ بي كلام ملايمي كه گذاشته بود ، آدم را نگه مي داشت توي سالنش...
گفت: "من اينجا يه آلبوم دارم از همه ي عروس هايي كه درست شون مي كنم. براي نمونه كار! تو مشكلي نداري ازت عكس بندازم؟ رضايت شوهرت هم شرطه ها...پس فردا شر نشه برامون؟"
- نه بابا... طفلكي!
به موهايم دست كشيد و گفت: "چقدر نرمه... راستي ، شوهرت هم مثل خودت خوشگله؟"
- نمي دونم!
- " الهي كه خوشبخت بشيد...ببينم درآمدش خوبه؟ شغلش چيه؟"
يادم آمد كه آرايشگر ها معمولا خوششان مي آيد از زندگي مشتري هايشان سر در بياورند. بي خيال گفتم: فعلا كه با ماشين تو آژانس كار مي كنه. اما به بابام قول داده بعد از عروسي يه كار بهتر دست و پا كنه.
- چرا بعد از عروسي ؟ همين الان برات رديفش مي كنم!
نگاهش كردم. خنديد و يك كارت از توي كيفش در آورد و داد به من . گفت: "قراره ساكن تهران بشيد ديگه؟درسته؟"
- آره چطور؟
-آخه عادل من يه شركت تو كرج داره ، يكي تو تهران. بيچاره پاش چند روز اينجاست، چند روز اونجا. واسه هر دوتاش يه سري كارمند احتياج داره. بعد چشمك زد: "سفارش تونو بهش مي كنم. غصه نخور پوست صورتت تيره ميشه!"
* * *
پرستو از توي هال داد كشيد:" مامان! ميشه بيام توي اتاق كارت؟"
خورشيد جوابش را بلند داد: "عزيزم ، تو كه ميدوني وقتي مشتري دارم نبايد ..."
- آخه يه دونه از پازل هام گم شده...من ميدونم. حتما اونجاست.
دخترك آمد پيش ما. مادرش نگاهش به من بود و سايز كمرم. گفت:" تو چرا لاغر شدي دختر؟ از اون روز كه اومدي اينجا يك و نيم سانت باريكتر شدي...ميدونم مي خواي خوشگل باشي اما به فكر من و لباس خودت و اندازه هايي كه ازت دارم هم باش..."
خودم را از توي آينه ي قدي اتاقش برانداز كردم. لباس با همه ي نيمه كاره بودنش ذوق زده ام مي كرد. گفتم: "ولي اين كه خيلي خوب شده خورشيد جون..."
داشت ميز خياطي و دور و بر جالباسي اي را كه پر شده بود از سفارش مشتري هاش، زير و رو مي كرد. دنبال تكه هاي پازل مي گشت ،گفت:" خوب شدن يا نشدن لباس رو خياط مي فهمه عزيزم...بايد بشكافمش...اين خرت و پرت هاي تو هم كه پيدا نشد مامان...چقدر شلخته اي." بعد دوباره به من نگاه كرد و گفت: " اين بي نظمي هاش به باباش رفته. روزايي كه افشار خونه ست، من بايد يه دستم به چرخ خودم باشه ، يه دستم به ميز كار اون"
من لباسم را عوض كردم و ايستادم تا خورشيد از اول اندازه هايم را بگيرد. متر را چرخانده بود دور سينه ام كه تلفن زنگ زد. پرستو خواست برود سراغش كه خورشيد گفت:" نه، بشين. بذار بره رو پيغامگير. "
صداي يك مرد پيچيد توي اتاق:" الو خورشيد جان؟ خوبي؟ زنگ زدم صداتو بشنوم ولي نيستي كه ! بازم نصفه ي سياه هفته رسيد. تا بياي به نصفه ي سفيدش فكر كني من برگشتم...شنبه ناهار مي بينمت. عدس پلو لطفا ! گوگولي بابا رو هم ببوس."
تلفن قطع شد و پرستو دويد پيش خورشيد. گفت: "شنيدي چي گفت؟" مادرش بوسيدش و به من نگاه كرد و خنديد. گفتم:" چه زندگي گرمي داريد..."
- آره داريم مي سوزيم!
خنده ام گرفت. جواب دادم: "اگه سوختن يعني اين كاش زندگي منم جهنم بشه."
نشست روي مبل روبه روي من. پرسيد: "خيلي دوسش داري؟"
- نامزدم رو؟ خب اگه نداشتم كه الان اينجا نبودم و زحمت دوختن لباس عروسي م گردن شما نبود...
گفت:" دوران عجيب و غريبيه..."
نگاهش كردم. ادامه داد: "نامزدي رو ميگم... هر دو نفر داغن. ميدوني؟ اگه مثلا دستت داشته باشه بسوزه و يه زنبور همزمان با سوختنت ، پات رو هم نيش بزنه تو هيچي نمي فهمي. چون درد اولي خيلي بيشتر مي چربه به دومي. حالا حكايت عاشقاست! تو قلبشون آتيشي به پاست كه ديگه هيچ چيز بدي رو حس نمي كنن."
چشمم باز به گردنبندش بود. گفتم: "گمون مي كنم شما نامزدي قشنگي داشتين...اينطور نيست؟"
به پرستو نگاه كرد. سرش به دفترچه مشقش گرم بود.بعد لبخند زد، تلخ! چيزي نگفت و رفت به آشپزخانه. به دور و برم نگاه كردم و چشمم افتاد به پازل نيمه تمام پرستو كه جاي چند تا قطعه اش خالي بود.
خورشيد برگشت با يك سبد سيب. يك بشقاب گذاشت جلوي من و گفت:" بفرماييد." يك قرمزش را برداشتم و خواستم پوست بگيرم كه گفت: "اي واي... يكي ديگه رو بردار ! " يك لحظه جا خوردم و سيب از دستم افتاد و قل خورد روي زمين. ديدم نصف ديگرش بد جور، لكه دار و كرم خورده است. گفتم:" اين طرفش كه رو به من بود اينقدر براق و تميزه كه اصلا باورم نميشه طرف ديگه ش..."
آرام خنديد و گفت:" شنيدي مي گن سيب سرخ نماد زندگيه؟"
* * *
مهتاب تند و تند، بند مي انداخت و دخترك هي جيغ مي كشيد، كوتاه ! داشت عروس مي شد. مي خورد چهار پنج سالي از من كوچكتر باشد و چقدر دلم مي خواست شوهرش را ببينم.
نشسته بودم منتظر، كه موهايم رنگ بگيرد. مي خواستم مش كنم...فردا نوبت من بود.
...
از كيف مهتاب صداي آهنگ چارلي چاپلين مي آمد! دستش به موهاي دختر بود. گفت: عزيزم؟ ميشه لطفا موبايلمو از كيفم بيرون بياري ؟ عادله ، ميدونم! واسه شماره ش همين زنگ رو گذاشتم. دلم طاقت نمياره صبر كنم!
- يعني واقعا اشكال نداره؟ بخونمش؟!
- آره بابا...جمع خودمونيه، همه مون عروسيم! بخون ببينم چي نوشته برام.
صفحه ي پيام گوشي اش را باز كردم و بلند خواندم: ديدي گفتم تا چشم بذاري رو هم، چهار روز تموم ميشه و سه روز طلايي خودمون ميرسه؟ شب ميام دنبالت... مهتاب خنديد و زير لب آرام، چيزي گفت.
دو ساعتي مانده به غروب آماده شد. اين عروس با آن لباس سفيدش من را ياد يكي از عروسك هايم مي انداخت كه بس كه كوچك بود توي يكي از اسباب كشي هايمان گم شد...
داماد آمد و بردش. مثل خودش ، سني نداشت. نمي دانم چرا آنقدر دلم مي خواست آيه الكرسي بخوانم؟! برايشان دعا كردم. آرايشگاه كه خلوت شد مهتاب دست گذاشت روي شانه ام. يك دستبند طلا انداخته بود. يك رديف پروانه با بالهاي باز. گفت: فردا همين موقع تو آينه كه نگاه كني اول فكر مي كني رو به روت يه قاب عكسه!
- يعني حالا خيلي زشتم؟ تو رو خدا راستشو بگو...من ناراحت نميشم!
- نه ديوونه. يعني مي خوام بگم فردا شاهكار مي كنم. مطمئن باش.
همكارش خداحافظي كرد و خودش داشت لوازم آرايش را برمي گرداند توي كشوها. نشستم روي يكي از صندلي ها و دوباره حواسم رفت به همان آهنگ بي كلام.
مهتاب آمد و نشست روبه روي من. دست هايم را گرفت توي دستش. گفت: نمي خواي بري خونه تون عروس؟ امشب بايد خيلي خوب بخوابي ها...
- مهتاب؟
- بله؟
- چي مي خواستم بگم؟!...چيزه...آهان! روز عروسي ت كي تو رو آرايش مي كنه؟
- يكي از دوستام...آرايشگاهش اينجا نيست، تهرانه.
- مهتاب؟
- هان؟
- من...
- چي عزيزم؟
- ببين من...من شك دارم بهش...يعني مي ترسم ازش...
- چي؟
- من ... من حالا ديگه مطمئن نيستم كه فردا دوست دارم عروس بشم يا نه؟


