تبليغاتX
قصه های سارا

قصه ی سیزدهم

پشت زیر پیراهنی سفیدم جر خورده بود بس که زری چنگ میزند...

موقع شستن(!!!!) (۱)

یک کت قهوه ای رويش پوشیدم . بعد دنبال شلوارم گشتم ، نبود. نه روي يخچال نه پشت ميز تلويزيون، نه حتي زير گوش هاي خرگوش پوليشي بچه م. بچه اسمش چي بود؟...امير علي. زري صدايش مي كند پژمان. مادرم محمد و پدربزرگش سهراب. شاگردهايم توي مدرسه مي گويند: ني ني آقا معلم.

آن روز زنگ اول ديكته داشتند...قليخاني اگر ده مي گرفت همه ي بچه ها را يك ربع مانده به زنگ، استراحت مي دادم. اين را كه با خودم گفتم ، دست هايم را گرفتم جلوي صورتم. دو تا از انگشت هايم را بستم و به هشت تاي باقيمانده نگاه كردم...بعد گفتم: هفت هم اگر گرفت ، ده دقيقه مانده به زنگ راحت شان مي گذارم. بعد سه تا ديگر از انگشت هايم را بستم.

بليط را وارد دستگاه مترو كردم. زنيكه اي از بغلم رد شد و دست گذاشت روي دستم، روي حلقه ام. "ورودي"  باز شد و او رد شد. بعد برگشت و نگاهم كرد و مثل همه ي فاحشه ها، موقع خنديدن قرمزي لب ها و سفيدي دندانش من را به ياد سيب انداخت. دستش را تكان داد كه يعني: هزينه ي كارت را پرداختم.  من دلم از اين هزينه ها نمي خواست. دلم زري مي خواست. توي صف بليط كه ايستاده بودم دست چپم مور مورش شده بود...

توي قطار ، روي صندلي روبه رويي ام يك پيرزن نشسته بود. داشت قرآن مي خواند. بغل دستش يك جوان كه موهايش را از پشت بسته بود، توي دستش "فاطمه فاطمه است" ِ شريعتي ، داشت. يك لحظه من هم دلم خواست چيزي بخوانم. روزنامه ام را از توي كيف در آوردم و بازش كردم. تيتر زده بودند:"بودجه ي آموزش و پرورش تا پايان امسال افزايش نخواهد يافت." خواستم موبايلم را در بياورم و به پسرعمويم زنگ بزنم كه تو را به خدا آن گردنبندي را كه زري خوشش آمده بود تا سال بعد برايمان نگه دار، يادم آمد كه خط هاي اعتباري توي مترو آنتن نمي دهند.

ايستگاه بعد ، شلوغ شد. همه ي صندلي ها پر شد و چند نفري هم ايستادند. يك گوشه ي قطار چند تا دختر دبيرستاني واگن را گذاشته بودند روي سرشان:

-  الان وايساده سر كوچه ي مدرسه؟

- اون خري كه من ديدم، شام ديشبش رو هم همونجا خورده.

- اتي ،امروز قبادي صدام مي كنه. بيا بشين ميز اولا...من هيچي از اين انتگرال جديدا ياد نگرفتم.

مرد جواني از كنار من بلند شد و يك مرد ميانسال نشست جايش و يك سيگار درآورد و گذاشت پشت گوشش. منتظر بود به ايستگاه برسيم و بپرد بيرون. حتي فندكش را هم آماده گرفته بود توي دستش.

مرد جوان صدايش نمي رسيد به پشت خطي اش. داد ميزد: خانم ، شما نگه شون دار بگو من تا يه ربع ديگه ميرسم...ببرشون تو اتاق خودم. به مش علي بگو بهشون برسه... ببين به هيچ قيمتي نذار برن...اين قرارداد امضا بشه شيريني خودتم محفوظه ها...

ايستگاه بعد دو تا خانم آمدند داخل با بچه هايشان. دخترك دست مادرش را كشيد و گفت : اگه رسيديم خونه پينوكيو تموم شده بود بايد زنگ بزني سروش سيما.

پسر بچه هم هر سي ثانيه يك بار توي گوش مادرش چيزي مي گفت .چند دقيقه بعدش كه تبديل به جيغ شد ما هم شنيديم: مامان من جيش دارم.

يك خانم عصا به دست آمد و ايستاد كنار جوان مو بلند. او كتابش را گذاشت زير بغلش و ايستاد . پيرزن نشست و گفت: پير شي مادرجون. پسر گفت: مي ترسم مثل شما كه شدم، کسی مثل حالاي خودم ، وجود نداشته باشه...اما زن پير نشنيد. گوش هايش هم به گمانم عصا مي خواست.

پسر بچه جيغ كشيد: مامان من جيش دارم.

به ايستگاه كه رسيديم جمعيت خيلي خيلي زياد شد. آن قدر كه ديگر زن پير قرآن خوان روبه رو و بغل دستي عصا به دستش را كه ديگر حالا حتما با هم دوست شده بودند، نمي ديدم. هياهوي دختر دبيرستاني ها هنوز ادامه داشت. صدايشان مي آمد. بحث سر موجود مذكري بود كه فكر مي كنم بدجايي تور انداخته بود...خدا كمكش كند.

پسر بچه جيغ كشيد: مامان من جيش دارم.

قطار راه افتاد. چراغ ها هي خاموش و روشن مي شد. كم و زياد شدن سرعت ، جمعيت را مثل دانه هاي انار كه با قاشق توي كاسه هم مي خورند، به چپ و راست هول ميداد. از بين جمعيت مختلط، صداي دختري آمد كه گفت:...(۲)

اما صداي راننده ي مترو از بلندگوها ، دردناك تر بود : مسافران محترم، با عرض پوزش به علت نقص فني قطار حداقل تا نيم ساعت ديگر متوقف خواهد بود. خواهشمند است خونسردي خود را حفظ بفرماييد. همكاران ما در جهت هر چه سريع تر حل شدن اين مشكل تلاش مي كنند. به علاوه به استحضار ميرساند در صورت طولاني شدن زمان انتظار ،برق تونل قطع شده و براي انتقال شما به ايستگاه بعدي اقدام خواهد شد.

از ميان همهمه و هياهوي جمعيت صداي دختربچه اي را شنيدم: واي مامان. مثل اون روز شد دوباره...پياده ميريم تا ايستگاه بعدي ، بعد با نردبون ميريم بالا...

من به قليخاني فكر مي كردم كه آن روز ديگر به خاطر ديكته ناخن هايش را نمي جود. و به آن پسري كه سر كوچه ي دبيرستان دخترانه ايستاده بود. گمانم ناهارش را هم بايد همانجا مي خورد. خانم قبادي آن مدرسه هم احتمالا آن روز دلش خنك نمي شد از مچگيري آن دختر...بيچاره.

به شيريني اي که منشی آن شرکت ، از دستش رفته بود هم فكر مي كردم. ولي به خاطر آن مردي كه عاشق سيگار بود خوشحال بودم كه چند ايستگاه قبل پياده شد ،وگرنه حتما مي مرد بيچاره از بي دودي.

دلم شور پيرزن هاي روبه رويي را ميزد...خدا كند از اين بيمارهاي زنده به قرص نبوده باشند...نمي دانستم مرد موبلند هنوز هم سر پا "شريعتي" مي خواند يا نه. اما مطمئن بودم كه دختر بچه فيلم پينوكيو را از سروش سيما می خرد...كاش مي ديدمش و می گفتم يك كپي از رويش بزند براي من...

پسر بچه جيغ كشيد: مامان من حالا ديگه جيش ندارم.

 

پی نوشت:

۱: من آدم های بی تربیت و "کج فکر" را دوست ندارم.

۲: نمی شود که فحش بنویسیم توی وبلاگ هایمان.

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 11:51 | دوشنبه ششم آبان 1387 •
mowj.ir