دوازدهم: شبه قصه/خاطره

ميدان انقلاب دارد خفه مي شود از فرهنگ.
كتاب؟ هلو هايش گرانند.(1) فيلمي كه نگذارد بسته ي چيپس را باز كني ، روي پرده ي سينماهاي ميدان نيست. راهم را مي خواهم كج كنم به خيابان شانزده آذر...مولوي تئاتر جديدي نبرده روي سن.
اصلا مي خواهم " مجاني ديوانه شوم ، بدون سكوت" (2) راه مي افتم به سمت كافه ي سپيدو سياه. كتاني هايم هنوز سفيدند، يكدست. دلم مي خواهد روي جدول راه بروم. ياد پگاه مي افتم و هوس "خواب زمستاني" مي كنم. (3)
دستگيره را كه مي چرخانم ياد كتابي مي افتم كه قرار است يك روزي چاپ بشود: ((كافه نشيني در تهران معاصر)) . شايد يك روزي كپل خان همين دستگيره را بچرخاندو در را باز كند و بيايد بنشيند پشت يكي از همين ميزها تا چند صفحه اي را هم اينجا ، پر كند. بعد بخواهد سيگار بكشد اما يادش بيفتد كه بقيه هم آدمند. سيگارش را بگذارد توي جيب و سفارش قهوه بدهد. (خدا كند آن روز هوا باراني باشد...اصلا كاش صداي رعد بترساندش)
...
به ميزها نگاه مي كنم. به اين فكر مي كنم كه اگركپل و كچل (4) اينجا بودند ، كجا مي نشستند؟ يك ميز و دو تا صندلي هست آن گوشه ي كافي شاپ كه يك طرفش ديوار است و به ديوار يك پوستر زده اند. رويش شعر نوشته اند مردم.
ميروم همانجا مي نشينم. توي كيفم يك تكه كاغذ پيدا نمي شود. ..چرا! يك برگه تبليغاتي كلاس زبان! پشتش سفيد سفيد است(مثل كفش هام). جان مي دهد براي نوشتن. خداوند بيامرزد پدر اين برادرهاي تبليغات چي وسط خيابان را.
مي نويسم:
" از آسمان ، تا زمين ، راهي نيست! اگر تو ماه شب باشي و من بركه ي كوچك آب/صارا"
مي گذارمش زير شيشه ي ميز. به اين فكر مي كنم كپل واقعا بيايد اينجا و بنشيند روي همين صندلي! بعد بين اين همه دست نوشته ي زير ميز چشمش بخورد به شعر من!
...
دارم چاي مي خورم كه سر و كله شان پيدا مي شود. چند تا دختر و يك مشت پسر. مي نشينند پشت يك ميز هشت نفره. دانشجوهاي دانشگاه تهرانند. خودم وقتي مي آمدم ديدم كه دارند از آنجا مي آيند بيرون. فلسفه مي خوانند. نه اينكه به حرف هايشان و بحث هاي سياسي ، ادبي ، هنري شان گوش كرده باشم . نه(!!) از كتاب هايي كه دست شان بود فهميدم.
سيگار مي كشند. خب من و همه ي آدم هاي كافه به جز خودشان، بايد برويم يك بار ديگر توي آينه به خودمان نگاه كنيم. شايد واقعا ديگر شبيه آدمها نيستيم. تقصير از آنها نيست حتما...طفلكي ها.
فنجان چاي من ، خالي شده. بوي سيگار اذيتم مي كند. دست مي كنم زير شيشه و مي خواهم يك جمله ي ديگر به كاغذم اضافه كنم. پشيمان مي شوم. بلند مي شوم و ميروم به سمت در...دستگيره! بي خيال آدم ها و گوش هايشان! بهش مي گويم: كپل كه خواست تو را بچرخاند، گير كن. نگذار در باز بشود. معطل كن...خب...شايد من حوالي ميدان اتقلاب بودم و برسم...
پي نوشت:
1: در دانشكده ي ما ، بچه هاي كتاب فروشي جمله ي محشري زده اند رو ي پوستر تبليغاتي شان: كتاب بايد هلو باشد.
2: سر در كافه سپيد و سياه نوشته اند.
3: فيلم خواب زمستاني را در جشنواره ديدم و به شدت دوستش دارم.پگاه آهنگراني فوق العاده اينجا با نمك است.
4: كپل و كچل اصلا وبلاگ من را نمي خوانند.
قصه ی یازدهم
{وقتي كه شوهر مي كني ، فقط با يك پسر ازدواج نكرده اي. تو با يك قوم عروسي مي كني. ياد تو باشد كاري نكني كه به قانون زمين....كاش با قانون زمين طرف بودي! تو بايد يادت باشد كاري نكني كه به ((تك تك فاميل مردك)) ، بر بخورد.
ازدواج می کنی و تنهایی ات شلوغ می شود بدبخت! (۱)
اصلا تو شايد دوست نداشته باشي عين كولي ها از مچ تا آرنج النگو دستت كني و يك گردنبند زنجير دراز بيندازي كه نوك آن برسد به نافت...اما تو مجبوري! كاش حرف اجبار بود...تو محكومي طلاهايي را كه قبيله ي شوهرت برايت خلعتي آورده اند، به خودت آويزان كني. انگار حالي ت نيست. اصلا بحث دوست داشتن يا نداشتن در ميان نيست. تو بايد به همه ( و مخصوصا به فاميل خودت) نشان بدهي كه خانواده ي پسر چقدر پولدارند و چقدر دست به جيب و چقدر محشر. تو مساوي عيار طلاهايي كه هديه گرفته اي ، تحقير شده اي.
همين حالا بنشين و فكر كن. قبل از اينكه آن ((بله)) ي كذايي را از دهانت بيرون بدهي و در واقع ((بلا)) را صدا بزني فكر كن. ازدواج اصلا يعني چه؟
فكر كن ساعت هفت و پنج دقيقه تو نشسته اي مقابل پسري كه خواستگار توست و هنوز نامحرم. برابر شرع مقدس ، فقط گردي صورتت پيداست و مچ دست ها به پايين. بعد يك جمله ي عربي خوانده مي شود و حالا در ساعت هفت و شش دقيقه تو مي تواني لخت ، جلويش راه بروي و گناه كه هيچ، ثواب هم ببري!
راستش را بخواهي من اين را نمي فهمم...تو مي فهمي؟}
...
اين ها را آقا داشت مي خواند. در صفحه ي بيست و چهارم يك مجله. خانم توي آشپزخانه چاي مي ريخت. آقا مجله را بست و پرسيد: عزيزم؟ اين مجله رو تازه گرفتي؟
- هموني كه رو جلدش عكس يه بچه ست؟ آره...همين امروز صبح.
- پس هنوز نخوندي ش.
- نه...وقت نكردم. حالا چطور مگه؟
آقا صفحه ي بيست و چهارم را جدا كرد و انداخت توي شومينه. خانم با سيني چاي آمد و نشست كنارهمسرش. يك فنجان برداشت و گذاشت روي ميز، جلوي او. سي چهل تا النگويي كه انداخته بود، توي دستش جيلينگ جيلينگ صدا مي داد. آقا ياد مادرش افتاد و لبخند او سر سفره ي عقد، وقتيكه مطمئن شده بود النگوهاي عروس خودش از عروس جاري اش بيشتر است. بعد يك نگاه به گردنبند درشت و دراز خانم انداخت و يك نگاه به صفحه ي بيست و چهارم مجله كه ديگر توي آتش شومينه چيزي ازش باقي نمانده بود.
خانم فنجانش را برداشت و گفت: لطفا اون مجله رو ميدي به من؟
آقا مجله را پرتاب كرد پشت مبل روبه رويي اش و گفت: ولش كن...اين مزخرفات چيه كه مي خوني؟
- مزخرف؟ اصلا اينجوري نيست...دوستم معرفي ش كرده.
بلند شد و رفت تا بياوردش. بعد نشست سر جايش و تند تند، ورق زد. كلافه شده بود . گفت: اه! لعنتي...پس كجاست؟
- دنبال چي مي گردي؟ مقاله ي خانوادگي؟ تز جامعه شناسي؟
- نه بابا...اينا چيه؟صفحه ي آگهي ها رو مي خوام.
- آگهي؟
- آره ديگه...اه! مثلا مي خواستم نشونت بدم و غافلگيرت كنم... نيست. ولي مطمئنم كه دم دكه ديدمش...چاپ شده بود...
- غافلگير؟ مگه چه آگهي اي بود؟
- آگهي تبريك. تولدت رو بهت تبريك گفته بودم. نمي دوني براي پيدا كردن يه جمله ي عاشقانه ي قشنگ چقدر اين كتاب شعرها رو زير و رو كردم...
خانم مجله را انداخت روي زمين و به آقا نگاه كرد. لبخند زد، مهربان . گفت: خب مهم نيست. چرا بذاريم شب قشنگ مون رو همچين چيزي خراب كنه؟ همين الان ميرم شيريني ميارم و جشن مي گيريم.
خانم رفت توي آشپزخانه و آقا چشمش افتاد به صفحه ي فهرست مجله كه افتاده بود كنار پاش. جلوي آگهي ها نوشته شده بود: بيست و پنج.
پ ن:
۱:شلوغ شدن تنهایی، تركيب شاهكاري بود كه از تئاتر (عروس. كابوس.افسوس. بلوتوس) يادم مانده. اثر آرش مير طالبي
۲: از آن نوع قصه ها شده که با یک بار خواندن خودم هم دوستش ندارم اما وقتی کمی فکر می کنم می بینم از ساده ترین اتفاقات ، قصه ساختن و حرف داشتن، خوب نباشد بد هم نيست.


