تبليغاتX
قصه های سارا

قصه ی دهم

 

(( شب ها جگر موجود است)) .

اين را چسبانده بودند روي درب ورودي كافي شاپ.صاحبش باید آدم خوشحالی باشد.

 

آن كسي كه شب ، براي ((صبحانه)) در كافي شاپ جگر مي خورد هم همين طور.

ساخته بودندش ته يك كوچه ي بن بست. يك كوچه با خانه هاي ويلايي كه همه شان هم سقف شيرواني قهوه اي داشتند. درخت ها با آن تك لنگ درازشان از همان اول كوچه انگار داشتند راهنمايي ات مي كردند كه: برو ته ش.

با خودم فكر كردم بروم يك كسي را پيدا بكنم كه عاشقش بشوم. بعد صبر كنم كه فصل، حسابي پاييزي بشود. بعد كه برگ هاي زرد ، كف اين كوچه را پر كرد، دستش را بگيرم و دوتايي تا آن كافي شاپ راه برويم و خش خش كنيم. بعد به لنگ دراز ترين دوست چوبي مان كه رسيديم روي تنه اش يادگاري حك كنيم. با ناخن گير! نه...با سوهان ناخن. من كسي را پيدا مي كنم كه حتما توي كيف دستي اش لاك صورتي رنگ، سوهان ناخن و شكلات كاكائويي داشته باشد. اول اسمش هم كاف باشد. مثلا كامليا...يا كوكب.

آن قدر يواش يواش قدم بر ميداريم كه وقتي رسيديم به ته كوچه و آن كافي شاپ ديگر شب شده باشد. بعد جگر سفارش ميدهيم. اگر تعجب كرد برايش افه ي روشنفكري عاشقانه مي گذارم. مي گويم ببين صاحب اينجا چه ذهن خلاقي داشته. در گران ترين نقطه ي تهران ، ته يك كوچه ي بن بست پر از درخت هاي دراز، ابتكار ش را ساخته كه من و تو بياييم و در يك جاي  پست مدرنيسم ، عشق ماورايي مان را متولد كنيم. بعدش دستم را دراز مي كنم تا او هم دستم را بگيرد.

ديشب آمدم توي آْن كوچه. به خانه ها نگاه كردم. به سقف هاي شيرواني شان كه من را به ياد شيركاكائو مي انداخت. چقدر دوست داشتم آن موقع يك كامليا يا یک كوكب كنارم باشد كه توي كيفش شكلات كاكائويي داشته باشد. اصلا واقعا ضعف كردم. با خودم گفتم شايد توي كافي شاپ پيدايش كردم. ..رفتم تا ته كوچه.

دوباره آن نوشته را خواندم. خنده م گرفت. در را باز كردم . آنجا تا خرخره پر بود از دختر و پسر. خواستم برگردم كه يك جفت شان از پشت يك ميز بلند شدند. رفتم نشستم سرجايشان. روي ميز هيچ چيز نبود. فقط يك دستمال كاغذي خيس و يك نصفه سيگار. آمدم به چشم هاي دختره نگاه كنم ، ديگر رفته بودند. به ميز هاي بغل نگاهي انداختم. هيچ كدام شان جگر نمي خوردند.

سيگارم را درآوردم و روشن كردم. دخترهاي اينجا هر كدام شان يكي را داشتند كه بهش شكلات بدهند يا دستشان را بگذارند توي دستش. حالا چه اول اسم شان ك بود و چه نه...

دو تا پك كه زدم ، گارسون آمد. قبل از اينكه حرف بزند گفتم: شيركاكائو با كيك. يكهو يك دختره آمد نشست سر ميزم و با لبخند به گارسون گفت: دوتاش كنيد لطفا!

سيگارم را گذاشتم توي جا سيگاري و بدون اينكه نگاهش كنم پرسيدم: مي شناسمتان؟

گفت: بله. مگر اينكه خنگ باشيد.

خب انگار بودم! قيافه ش هم آشنا نبود. الكي گفتم: آهان! كامليا. چه بزرگ شدي.

خنديد.

گفت: بميرم الهي! هنوز هم داري دنبال كامليايت مي گردي همكلاسي؟

اوه!! ترم آخر ارشد را كه مي خواندم ،با هم بوديم. گفتم: پرند! چكار كردي با خودت؟ با يك جراح پلاستيك ازدواج كردي؟

شوهر نكردم. عمل بيني و گونه و لب چرا !

بله . دارم می بینم.

 

پرسيد: اينجا چكار مي كني؟ آمده اي دنبال كامليا؟

نه. آمدم جگر بخورم.

خنده روي لبش ماسيد. گفت: نه...باور نمي كنم.

مردك آمد و ليوان ها و ظرف هاي کیک را گذاشت روي ميز و رفت. پرند جدي شده بود. يك شكلات كاكائويي از توي كيفش در آورد و دراز كرد طرفم. گفت: بخور و برو...باشد؟

پرند...خوبی تو؟

 

سيگارم را از لاي انگشت هايم درآورد و گذاشت بين لب هاي خودش. گفت: برو...اينجا كه جاي تو نيست. احمق ... كاملياي تو اينجا هم اگر باشد، لايق تو نيست. برو...

همان گارسون آمد سر ميزمان. سرش را آورد كنار گوش پرند. گفت: چرا اينجا نشستي؟ برو بالا. سه نفر منتظرند...

پرند چند تا اسكناس گذاشت روي ميز و گفت: مهمان من بودي. بخور و برو. باشد؟

كم كم داشتم مي آمدم توي باغ. دلم نمي خواست باور كنم. گفتم: هی...خودت اينجا چكار مي كني؟

همان طور كه داشت كيفش را بر ميداشت كه برود طبقه ي بالاي كافي شاپ گفت: آمدم كه موجودی اینها باشم. كاغذ را نخواندي؟

شب ها جگر موجود است.

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 13:24 | شنبه پانزدهم تیر 1387 •

شبه شبه شبه قصه ي نهم

میگرن؟

نگرفتم.

عاشق؟

شدم...از جنس عطر و نور و موسیقی.

می نشینم رو به روی آینه تا با آن یکی سارا عقل هایمان را بریزیم روی هم و بفهمیم که این نوشته ها از کجا آب می خورند؟ خیلی وقت می شود که تشنه مانده اند چون تا قبل از اینکه من بروم سراغشان مدت زیادی بود که کسی نگاه شان نکرده بود. نخوانده بودشان...هان؟ باورت نمی شود کلمه جان داشته باشد؟ ... از وبلاگم برو.

داشتم می گفتم. یک وبلاگی بود که رنگ نارنجی داشت. اتفاقا بعضی ها صاحبش را هم نارنجی صدا میزنند. مثل من که به اوی کوچکم می گفتم لباس آبی! تازه همان بعضی ها به لباس آبی هم می گویند فیروزه ای. فیروزه ای هم یک جور آبی است دیگر...الکی نیست که ماها (آنجا) که بودیم بهش می گفتیم لباس آبی! هیچ چیز توی این دنیا الکی نمی شود.

 آبی رفته بود و برای نارنجی نوشته بود میگرن نگرفته. عاشق شده. از جنس عطر و نور و موسیقی. خوش به حالش. من هم هیچ وقت میگرن نگرفتم اما آب نبات چوبی چرا ! آن وقت ها که ... بی بی من را می برد به دکان علی آقا برایم می خرید.

عاشق هم نشدم. اما شاگرد اول چرا ! کلاس دوم ابتدایی که بودم معدلم بیست شد. دیگر هیچ وقت بیست نشدم. حتی کلاس اول دبستان هم... اما بعضی ها بودند که هی بیست ردیف می کردند. پارسال که علامه قبول شدم زنگ زدم بهشان. مجاز نشده بودند برای انتخاب رشته...

امان از این واژه های تشنه. خیلی وقت است که سراغی ازشان نگرفتم. ببین چطور دارند به انگشت هایم حمله می کنند و روی این کیبورد می دوانندشان. سطر سطر حرف هایم هر کدام در یک عالم هپروت دارند برای خودشان تنیس بازی می کنند. آن قدر که دیگر نمیشود اسم این یکی را حتی شبه قصه هم گذاشت...هان؟ تو هنوز باور نکردی کلمه ها جاندارند ؟ گفتم برو بیرون.

نگاه کن ! سارای توی آینه خوابش برده. بلند شو ببینم. ما که هنوز به نتیجه نرسیدیم...

به چشم های خودم نگاه می کنم. جلوی دیدم تار می شود.یک مشت آب می آیند روی صورتم تا با هم گرگم به هوا بازی کنند. من نمی فهمم. من معنی کلمات (او) را نمی فهمم...

رسیده بودیم به عطر و نور و موسیقی. از آخر شروع کنیم؟ موسیقی دوست ندارم. شاید چون نمی دانم یعنی چه؟ شاید چون این چیزی که اینها دارند به خورد گوش های ما می دهند اسمش موسیقی نیست... اَه ! سارا. چرا عاقل شدي؟ باز هم صارا باش. منظور لباس آبي از موسيقي هر چه كه بوده مسلما همين آهنگ هايي كه پخش مي شوند از توي ماشين هاي مو قشنگ ها نبوده! براي من بحث هنري راه مي اندازد. به كار خودت برس...فضول.

اصلا بي خيال موسيقي. برسيم به نور...برسيم به نور؟! چه توهمي. ما به نور برسيم؟ همانجايي كه فرشته ها رسيدند؟ بپر پايين تا با نوك دماغت نخوردي زمين.

عطر...

....

من ديگر حرف نمي زنم. من بلد نيستم... دوست داشتني اعصاب خرد كن... معلوم نيست اينها را از كجا پيدا مي كند و بر مي دارد مي چسباند تنگ هم...يك سال و نيم است كه من و همه ي ساراهاي توي آينه ها جمع شده ايم دور همديگر و باز به هيچ جا نرسيديم.

 

پي نوشت:

۱: شايد به هيچ جا نمي رسم تا اين نرسيدن من را ،مات فيروزه اي ، نگه دارد براي هميشه.

۲: او مي آيد. آمدنش به آب كه نه ، به ماه مي ماند. نه؟! كه نه به لب هاي كودك ، به چشم هايش نگاه كن. ( اين يكي را فقط مخاطب خاص من مي فهمد. به دل نگيريد.)

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 7:33 | یکشنبه نهم تیر 1387 •
mowj.ir