شبه قصه ی هشتم ، برای روز هجدهم خرداد
شما که غریبه نیستید ! درست یادم نمی آید که آنجا چه شکلی بود. فقط همین قدر خاطرم هست که کلی درخت داشت. روی بال پروانه ها که دست می کشیدیم فرار نمی کردند و لابه لای گل های آفتابگردان هیچ مترسکی نبود که گنجشک ها را بپراند.
ما ، همه مان آنجا هم اندازه بودیم و هم سن. هر کدام از لباس صورتی ها (که بعدا فهمیدیم روی زمین ، دختر صدایشان می کنند) با یکی از لباس آبی ها (که بعدا فهمیدیم روی زمین بهشان می گویند پسر) بازی می کرد.
من (او) را دوست داشتم. خیلی. به جز من کلی لباس صورتی دیگر هم بودند که دوستش داشتند. اوی کوچک با همه ی ما گرگم به هوا بازی می کرد. هر وقت او گرگ می شد ، من فرار نمی کردم تا بگیردم و الکی ذوق کند. بعدش که نوبت من می شد تا گرگ بشوم بقیه ی لباس آبی ها و لباس صورتی ها را ول می کردم و فقط می دویدم دنبال او. اما هیچ وقت نمی توانستم بگیرمش. خیلی زبل بود.
توی باغ ما ، یک فرشته بود که حرف های قشنگی می زد برایمان. به ما می گفت که وقتی نوبت مان شد و رفتیم روی زمین ، چه جوری می شویم.
یک روز اوی کوچک به مژه های فرفری اش دست کشید و از فرشته پرسید: وقتی من را فرستادید روی زمین ، چه شکلی می شوم؟ مثل حالا خوشگلم؟
یکی از لباس آبی ها بهش گفت: تو که خوشگل نیستی! فقط با نمکی! بعد همه ی ما لباس صورتی ها با اخم نگاهش کردیم و به سمتش قاصدک پرتاب کردیم.
من و یکی دیگر از لباس صورتی ها (که وقتی آمد روی زمین اسمش را گذاشتند آیدا ) رفتیم و نشستیم کنار اوی کوچک. فرشته به (او) گفت: قبلا یک لباس صورتی بود که خیلی شبیه تو بود. چند سال قبل فرستادیمش روی زمین. تو قراراست بروی همانجایی که او رفته.
من و بقیه ی لباس صورتی ها ، همه مان دلمان خواست به جای آن لباس صورتی ای باشیم که فرشته می گفت.
اوی کوچک پرسید: وقتی رفتم روی زمین باید مثل حالا با لباس صورتی ها و لباس آبی ها بازی کنم؟
فرشته خندید. جواب داد: بله. ولی این زیاد طول نمی کشد. تو روی زمین بزرگ می شوی ، قد می کشی. آن وقت کارهای مهم تری داری که باید انجام بدهی.
(او) ی کوچک معصومانه گفت: ولی من دلم می خواهد همیشه بازی کنم. فرشته گفت: تو بازی می کنی. همیشه بازی می کنی. تازه روی زمین به خاطر بازی ات به تو جایزه هم می دهند(!!!!!!) خبر نداری! تو آدم ها را هم بازی می دهی!
او دستش را گذاشت زیر چانه اش و پرسید: روی زمین هم لباس صورتی ها من را دوست دارند؟
فرشته باز هم خندید. خیلی خندید. آن قدر که دستش را گذاشت روی دلش. بعد پرواز کرد و رفت.
من و او و بقیه ی لباس صورتی ها به هم نگاه کردیم و بعد دوباره رفتیم سراغ بازی مان.
.........
آن روز یک روز قشنگ بود که بعد فهمیدیم آدم های روی زمین بهش می گویند: روز بهاری.
فرشته آمد و اوی کوچک را صدا زد. ما همه مان به فرشته نگاه کردیم. فرشته گفت:
وقت رفتن است کوچولو! باید بروی روی زمین.
اوی کوچک اخم کرد و گفت: الان؟ وسط بازی؟!
فرشته جواب داد: بیا برویم فسقلی. جای بازی کردن تو روی زمین است!
اوی کوچولو برگشت رو به ما و گفت: لباس صورتی ها، لباس آبی ها خداحافظ.
فرشته دست اوی کوچک را گرفت و من ازش پرسیدم: نمی شود من هم الان با شما بیایم روی زمین؟
نه عزیزم. نوبت تو چهار سال و دویست و هفتاد و سه روز دیگر است!
ولی من دلم می خواهد بیایم. همین الان. همراه اوی کوچک.
نمی شود کوچولوی من. پدر و مادر تو روی زمین در این زمان هنوز با هم ازدواج هم نکرده اند!
یکی از لباس آبی ها که خیلی شبیه اوی کوچک من بود، گفت: من دلم برایش تنگ می شود. من را هم با خودتان ببرید.
فرشته گفت: غصه نخور. نوبت تو هم می شود. سه سال بعد می آیم و تو را می برم همین جایی که الان این را می برم!
همه ی ما لباس صورتی ها گفتیم: می شود ما را هم...
فرشته نگذاشت حرفمان تمام بشود: نه ! مامان و بابای این ها قرار است فقط سه تا بچه داشته باشند!
فرشته ، اوی کوچک را نشاند روی بالهایش. من او را صدا زدم و گفتم: من روی زمین که آمدم ، آنجا هم تو را دوست دارم.
(او) خندید و همراه فرشته پرواز کرد و رفت.
چهار سال و دویست و هفتاد و سه روز بعد که من آمدم روی زمین ، او دیگر من را یادش نبود.
شبه قصه ی هفتم: عوضی ها
پیش نوشت : اگر پس از خواندن چند خط ،حس گیجی داشتید، فورا نام داستان را به خاطر بیاورید/سارا
- چرا خرما گرفتی بابا؟ من دانمارکی دوست داشتم.
-داریم می رویم ملاقات مادرت. مجلس عزا نمی رویم که میگویی دانمارکی بگیر. می خواهی دلش بپوسد توی زندان؟
پدر و پسر از قنادی آمدند بیرون. می خواستند بروند به سمت ماشین شان که چشم شان افتاد به مامورهای طرح امنیت اجتماعی.
پسرک به بابایش گفت: هی…آستینت را بزن بالا. دکمه های پیرهنت چرا تا آخر بسته ست؟
بابا یقه اش را تا بالای ناف باز کرد و گفت: خدا کند گیر ندهند که چرا زنجیرت کلفت نیست.
یکی از مامورها داشت می آمد به سمت شان. دوتایی ، مانده بودند در اینکه چه چیزی را رعایت نکرده اند. پلیس هنوز دومتری با آنها فاصله داشت که از همانجا داد زد: آقا شلوارت چرا این قدر گشاد است؟ تلویزیون چند بار باید آیین نامه را پخش کند برای شماها؟ جین ترک تنگ. این که شما پوشیده ای من هم با خودت تویش جا می شوم. یالله سوار شو...می رویم آگاهی از آنجا زنگ میزنی برایت لباس بیاورند.
بابا افتاد به التماس: سرکار جان، اذیت مان نکن . داریم می رویم دیدن خانمم. ...وقت ملاقات تمام می شودها...
انگار دلش سوخت...رفت به آن طرف خیابان تا مردی را بگیرد که جرمش سنگین تر از آنها بود. نه گوشواره داشت، نه دستبند و نه حتی زنجیر.
بابا و پسر ، رفتند سراغ ماشین شان. بچه می خواست عقب بنشیند که بابایش گفت: بیا جلو ببینم...می خواهی پلیس راهنمایی رانندگی هم بگیردمان؟
پسر آمد نشست روی صندلی. در را بست و گفت: بابا تو که موبایلت قطع شده. حالا چکار کنیم؟
- چاره ای نداریم...اگر یک وقت دیدم پلیس دارد می آید جلو ، گوشی ام را می گیرم دستم و ادای آدم هایی را در می آورم که دارند صحبت می کنند.
ماشین شان پیچید توی خیابان زنده یاد هیتلر. از جلوی یک تالار شیک عزاداری گذشتند. صدای آهنگ رپ داغدیده ها نصف خیابان را برداشته بود. بابا گفت: شیشه را بده بالا. اعصاب ندارم. پسرک سرش را خاراند و گفت: شما که هیچ وقت اعصاب نداری.
مرد نگاهش کرد و گفت: وقتی رسیدیم چرایش را از مامان جانت بپرس...روزی که این خانم آمده بود خواستگاری من ، فکرش را هم نمی کردم یک روز بخواهم بروم توی زندان ملاقاتی اش. من تلافی می کنم...از زندان هم که آزاد شد مهریه ام را می گذارم اجرا...پدرش را می گذارم داخل(!!)
پسرکوچولو گوشش از این حرف ها پر بود. دیگر حوصله نداشت. گفت: یک جا نگه دار و برای من چای بگیر. هم خیلی خیلی گرمم شده هم گرسنه هستم.
-خب خرما بخور.
-تشنه ام نیست که خرما بخورم...گفتم گرسنه ام ، چای می خواهم.
بابا جلوی یک سوپر مارکت ایستاد. پسر، خواست پیاده بشود اما دید چند تا دختر ایستاده اند جلوی مغازه و دارند زنجیر می چرخانند. ترسید. گفت: بابا خودت برو...اینها به من متلک می پرانند.
...............................
بابا گوشی را به پسرداد تا او هم همان طور که مادرش را از پشت شیشه می بیند، بهش سلام کند.
بچه گفت : سلام مامان...دلم برایت گشاد شده بود...
-سلام پسرم...از مدرسه چه خبر؟ تقلب هایی که یادت دادم که فراموشت نشده؟!
-نه...نمره هایم بالا ((می شود))
-آفرین...من نیستم سیگار قبل از خوابت را که می کشی؟
-بله مامان جان... من مثل همان وقتهایی هستم که شما توی خانه بودید...
-خوبه...
-مامان ... یک چیز بگویم؟...کاش هیچ وقت دلت نمی خواست بدون زحمت پول در بیاوری که حالا بیفتی توی زندان...کاش همیشه مثل آن وقت ها از دیوار خانه ها بالا می رفتی و هرچیزی که پیدا می کردی می آوردی...مثل همه ی مردم...مگر چقدر سخت بود؟
-تو هم که حرف بابایت را میزنی...نان نداشت...سیستم اقتصاد این مملکت مشکل دارد ، یعنی...هنوز زیاد هم مطمئن نیستم اما...خب ببین پسرم... من یک پولی پیدا می کردم و می آوردم توی خانه بعد فردا یک نفر دیگر از دیوارمان می آمد بالا و همان اسکناسها را برمی داشت...خب اینکه نشد زندگی...من با خودم گفتم یک چیزی بسازم و بدهم به یک نفر، پولش را بگیرم...حالا جرم بود که بود... عوضش مایه اش بیشتر بود...نبود؟
پسر کوچولو نمی دانست باید چکار کند...چی بگوید...
از زندان که آمد بیرون داشت با خودش می گفت: بزرگ که شدم از اینجا میروم...میروم به یک جایی که ...شاید هم نه!
![]()
![]()
![]()


