شبه قصه ی ششم
بعضی وقت ها فکر می کنم ، در آن روز بارانی اسفندی سال شصت و هفت ، مامان و بابا و خواهر بزرگم که آن موقع دو سال و نیمه بوده ، وقتی داشته اند در خیابان های شهر قدم می زده اند، صدای
گریه ی نوزادی که از توی (جوب ) می آمده ، توجه شان را جلب کرده و ... این طوری شده که من شده ام عضو خانواده ی اینها.
یک ذره شباهت بین من و اینها نیست. خواهر هایم را می گویم. این دوتا قدشان خیلی بلند است . چه احساسی به تو دست می دهد اگر خواهری که پنج سال از تو کوچکتر است ( و تو به یاد می آوری روزهایی را که گهواره اش را تاب می دادی) حالا به حدی ازت درشت تر باشد که تو وقتی دلت می خواهد برای تنوع هم که شده شلوارهایش را بپوشی ، سر و شکلت مثل موشی میشود که توی پارچه ای بزرگ گم و گور شده باشد؟!
تازه فقط همین ها نیست...دخترک امسال تازه راهنمایی اش را تمام می کند ، رسما، ناهار می پزد! کاری که برای من از کنکور سخت تر است. امروز می خواستم نیمرو درست کنم ، باز پوست تخم مرغ افتاد توی ماهیتابه.
صدایمان اما... مخصوصا از پشت تلفن که باشد بابا هم تشخیص نمی دهد کدام مان هستیم. چه اتفاق بامزه ای افتاد آن روز...
پاییز بود. من و خواهر بزرگم نشسته بودیم توی اتاق و هر دوتایمان داشتیم یک کار انجام می دادیم اما ... من کجا؟ او کجا؟
او داشت عکس های نامزدش را توی آلبوم مرتب می کرد و من در به در ، از این سایت به آن وبلاگ، دنبال تصویر جدیدی بودم از (او) ی کوچکم. خواهرم رفت بیرون و همان وقت، تلفنش زنگ خورد. صفحه را نگاه کردم. نامزدش بود. تا گفتم سلام ، پسرک بیچاره تشخیص نداد من سارام و شروع کرد... من تا آن موقع نمی دانستم چه حرف هایی بین این دوتا رد و بدل می شود! چه دنیای قشنگی داشتند. کلماتی که می گفت آن قدر مهربان بود که دلم برایش سوخت! سریع گوشی را به خواهرم دادم و آرام گفتم: (( نذار بفهمه تا حالا من پشت خط بودم!))
حرف زدن شان یک ربع طول کشید. پانزده دقیقه صحبت با کسی که دوستش داری. این یعنی انتهای خوشبختی...چیزی که نه خواهرم می فهمید و نه نامزدش. اگر می فهمید این لحظه ها یعنی چه، این قدر عادی و معمولی خداحافظی نمی کرد و بعدش نمی آمد بنشیند سر آلبومش تا کارش را از سر بگیرد!
انگار نه انگار که چه چیز (اتفاق) افتاده است. به خدا هیچ کدام از این هایی که همدیگر را دوست دارند و راه به راه همدیگر را می بینند ، نمی دانند که (اتفاق) یعنی چه؟
کی بود؟ خرداد همان سالی که دیپلم گرفتم. به خودم جرئت دادم. زنگ زدم به او!! هنوز یادم هست سی و دو ثانیه ی نقره ای ام را:
- الو ؟ بفرمایید؟
- س...سلام.
ـ سلام. شما؟
- من؟ چیزه...تولدتون مبارک.
- مچکرم.
- ببخشید مزاحم شدم. خداحافظ.
فردایش رفتم مدرسه. بعد از امتحان کل کلاس را شیرینی دادم. بالا می پریدم. پایین می پریدم. خل شده بودم. بچه ها...همه شان می دانستند که این کارها در خرداد از سارا طبیعی است. تعجب نمی کردند. فقط...خنده شان گرفته بود.
من و خواهر هایم، هر سه تایمان ، خوشبخیتم برای خودمان. هر کدام به یک صورت. خوشبختی من اما...دیدنش بصیرت می خواهد. این را هیچ کس نمی فهمد. هیچکس.
پی نوشت: این هم یک قصه بود. باور کنید. فقط یادتان نرود: همه ی قصه ها دروغ نیستند.
شبه قصه پنجم
گفتم: چای لطفا .
سرش را به طرف آشپزخانه ی دفترش چرخاند و گفت: پارمیدا ! شربت بیار.
و دخترک با یک لیوان آب وارد شد.
کم آوردم؟ نه. گفتم:
عالیه! این شیر داغ توی این هوای سرد می چسبه.
پارمیدا به خواهرش چشمک زد. فکر می کنم به این معنی که : از خودمان است.
ولی من از خودشان نبودم. من فقط بلد بودم که چطور می شود یکی و نصفی دختر را که فکر می کنند
خیلی زرنگ و بامزه هستند ، نشاند سر جایشان.
همکلاسی ام به من گفته بود که از این دو تا جانور آبی گرم نمی شود. این همه ناشر.
من ولی باید حال شان را می گرفتم (شاید هم می ستاندم). این ، همان روزی به سرم افتاد که زنگ
زدم به دفترشان و آن منشی ناقص العقل که به نظرم همین پارمیداا باشد به من گفت: با تازه کار ها
قرارداد نمی بیندیم. حالا اگر خانم بودید یک چیزی...بیایید اما امیدوار نباشید.
حالا آمده بودم اما امیدوار بودن یا نبودنم به خودم ربط داشت. اصلا کی خواست کتابش را بدهد به اینها؟
دختر بزرگتر پرسید: اسم؟
گفتم: غلام. گفت: اسم خودتان نه...اسم رمان منظورم بود.
خندیدم. موزیانه. گفتم: اسم رمانم را عرض کردم خدمت تان. پادمیرا گفت : و حالا اسم خودتان؟
گفتم : قلی. قلی غلام دوست!
هر دوتایشان به هم نگاه کردند. حالی شان شده بود که بازی شان این دفعه طول می کشد. آسان
نیست. پارمیداا به خواهرش گفت: پانی جان! آقای غلام دوست را به سمت قفسه ی کتابخانه آثار ما
راهنمایی کن تا گوشی بیاید دست شان.
من بلافاصله موبایلم را در آوردم و گفتم: هست ، خانم. بعد با پانی جان رفتیم جلوی کتابخانه شان.
اسم ها را نگاهی انداختم: مهتاب (۱) ، پریناز ، مهسا ، لادن...
گفتم: خاله بازی راه انداخته اید؟ حالا این ها اسم خود کتاب هاست یا نویسنده هایشان؟ پانی عصبانی
شده بود. قسم می خورم. آن سرخ شدن صورتش مسلما از رژ گونه نبود. خیلی آرام و صبور (مثلا)
گفت: خاله بازی هم که باشد قصد نداریم عمو غلام را راه بدهیم. جوابش را دادم. بلافاصله: اسمش را
عوض می کنم. مگر این مشتری هایتان چکار کرده اند؟ این اسم هایی که روی کتاب است یا اسم
قهرمان رمان است و یا اسم کسی که برای قهرمان قصه ی زندگی اش را تعریف می کند.
پادمیرا گفت: فکر نمی کنم (غلام) شما شخصیت مونثی داشته باشد. گفتم : چرا. فضای داستان در
روستا می گذرد و پر شده از مرغ و گاو و گوسفند.
دلم می خواست می شد لپ خودم را ماچ کنم. به معنای واقعی کلمه حال کردم. آنها به هم نگاه کردند.
جفت شان می خواستند خودشان را بی خیال نشان بدهند . برگشتند نشستند روی مبل ها. من هم.
پانی پرسید: خب...چند صفحه شده؟ گفتم:۱۳۶۳ تا.
پادمیرا گفت: اوه. این عدد دست نویسش بود دیگه؟ جواب دادم : خیر. پانصد صفحه ی تایپ شده.
پارمیداا داشت گیج میزد ولی پانی درستش کرد: پس فرمودید هفتصد صفحه. کافیه. گفتم: بله. خودم
هم می دانستم چهارصد صفحه که بشود بین همه ی ناشر ها مقبول می افتد.
دیگر داشت لوث می شد. هم من حس کردم ، هم آنها. بازی را کشاندیم به جاهای دیگر. من شروع
کردم: فکر می کنم شما عاشقانه کار می کنید. من اجتماعی نوشته ام.
پانی خندید و گفت: همیشه دلم می خواست کاری چاپ کنم که فضایش در اجتماع بزرگ و غول پیکر و
پیچیده ای مثل روووووووووووووستا بگذرد. فوری جواب دادم: من گفتم در روستا می گذرد؟ من گفتم
طویله. یادتان نیست؟ مرغ و گاو و گوسفند و...
دوباره رژ گونه های طبیعی شان ، اتوماتیک، آرایش شان کرد. دلم سوخت برایشان. بحث را عوض کردم.
گفتم: می شود اولین اثری را که چاپ کردید ببینم؟ پانی خودش را مسلط به اعصاب نشان داد و گفت:
پارمیداا. (مهتاب) را بده بهشان. کتاب را نشانم دادند و من دیدم چاپ اولش بهار ۶۳ بوده. گفتم:
پس از پدر اینجا ارث رسیده به شما. یکدفعه صدای مردانه ای که از توی بالکن می آمد گفت: هنوز اینجا
مال من است. صدایی آشنا بود. استاد پرده را کنار زد و آمد داخل دفتر. او تمام مدت ، آنجا بوده .
دخترهایش هم نمی دانستند انگار. از خوشحالی داشتند بال در می آوردند جوجه ناشر ها. و من...
باخته بودم.
استاد گفت: توی کلاس که قلی غلام دوست صدایت نمی زدیم پسر...چکار کردی با شناسنامه ات؟
من کیفم را انداختم روی شانه ام. همان موقع موبایلم زنگ خورد. در حالیکه به سمت در میرفتم
گفتم: بر می گردم.
رفتم و برنگشتم. نه به دفتر نشر. نه به کلاس و دانشگاه. (۲)
۱: بخوانیدش نفرت مجسم
۲: مهم نیست که یخ بود. من داغ داغم.


