تبليغاتX
قصه های سارا

شبه قصه چهارم

اگر دراز کشیده باشی و داشته باشی گریه کنی ، اشک هایت می رود توی یکی از گوش هایت.

گوش چپم دریاچه شده بود که تلفن زنگ زد. من فقط سقف را می دیدم و لامپی که خاموش بود. از

تلفن، از کامپیوتر، از تلویزیون ،از هر چیزی که بشود با آن ، با او ارتباط داشت ، بدم می آمد.

صدای زنگ مزخرفش که قطع شد ، ناخودآگاه دستم رفت توی کیفم و همانطور که دراز کش بودم موبایل

همیشه سایلنتم را در آوردم. بازش کردم. دلم می خواست بک گراند سبز رنگش را ببینم اما صفحه

سفید بود و آن جمله ی تکراری:

You have a message from 0912783….

((از دنیای من و (...) برو بیرون سارا ))

جیغ کشیدم و اشکال نداشت که هیچ جیغی هر چقدر هم که بلند باشد از تهران بیرون نمی رود تا برسد

شهر آنها. کاش دخترک می دانست دنیای خودم با (او) ی کوچکم این قدر قشنگ هست که نخواهم

خودم را توی دنیای دیگران زورچپان کنم.

هیچ کس نیامد توی اتاق. ساعت ها بود روی فرش قرمز ولو شده بودم رو به سقف و استخوان هایم درد

گرفته بودند. حتی دلم نمی خواست بلند بشوم و یک متکا بگذارم زیر سرم. صورتم به شدت داغ بود و

دست ها و نوک پاهایم به شدت یخ! اگر انگشت هایم را می گذاشتم روی پیشانی ام شاید حرارت بدنم

متعادل می شد!

اگر آن موقع ، اینجا بود یک ذره هم نگاهش نمی کردم. حتی فقط به اندازه ای که بتوانم رنگ جدید

موهایش را برای المیرا اسم گذاری کنم هم نگاهش نمی کردم. حتی فقط به اندازه ای که بشود اندازه ی

لاغر شدنش را فهمید هم نگاهش نمی کردم.

من یک کلمه هم حرف نمیزدم ، اگر اینجا بود. حتی قدر اینکه بپرسم چرا دیگر انگشتر نگین درشت

سیاهش را نمی اندازد توی دستش؟ حتی قدر اینکه بپرسم او هم مثل رفیق جانش فکر می کند من

در آن سه شنبه ی نحس ، مظلوم ن...لعنت خدا به این سه شنبه ها. به این پیغام گیرهای گوشی های

موبایل که این قدر زود زمانشان تمام می شود. به این دخترهایی که یک فوق لیسانس می گیرند و بعد

میروند توی دانشگاه تدریس می کنند. و قند توی دلشان آب می شود وقتی ترم اولی های بیچاره ی

دانشگاه ندیده (که از آقا و خانم اجازه گفتن ها خسته شده اند) صدایشان می کنند : استاد.

که اندازه ی همان ترم اولی ها هم بزرگ نشده اند که حالی شان بشود التماس های کسی که همیشه

(اشتباه) می شود یعنی چه؟

مرد هزار چهره را نمی دیدم اما سکانس یکی مانده به آخرش را خیلی خیلی فهم کردم.

ولی...چرا...چرا...واقعا دلم می خواست این را به او بگویم که بداند: دارم دوست داشتن تو را بالا می آورم

و این تهوع دوست داشتنی عشق را می گذارم به حساب مستی حاصل از توی شراب!

هنوز دوستش دارم هاپوی حنایی رنگ عصبانی را.

...

پی نوشت: اگر چیزی نفهمیدید نگران نباشید اشکال از من است.

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 15:1 | جمعه سی ام فروردین 1387 •
mowj.ir