شبه قصه ی سوم : ورپریده
هنوز داشت ونگ میزد که ننه جانم و زری خانم از راه رسیدند. ورپریده را می گویم. یعنی اسمش
که این نبود ، ننه جانم اینطور بهش می گفت. اما مادر خودش زری خانم ، صدایش می کند : پری
آقاجانم هم که می گوید: سوگلی بابا !
هروقت آقا جانم به این پری ورپریده می گوید سوگلی ، من دلم می خواهد آن دوتا دانه دندانی را هم که در آورده از توی دهانش بکشم بیرون. تا قبل از اینکه این بیاید ، عزیزخانه مان من بودم. حتی زری خانم هم دوستم داشت. خودش مرا می برد گرمابه. یک بار هم که رفته بود به عمویش سر بزند وقتی برگشت برایم یک دامن گلی چیندار آورده بود.
ولی حالا که خودش بچه دار شده با من که هیچی ، با ننه جانم هم سر ناسازگاری دارد. شده اند مثل همان روزهای اولی که زری خانم تازه آمده بود خانه ی ما. حتی بچه های ده بالایی هم مسخره ام می کردند و می گفتند : بابای این دو تا زن دارد و یک بچه !!
آقاجانم که می دید این زری خانم بچه اش نمی شود می خواست طلاقش بدهد ولی ننه جانم می گوید معلوم نیست زنیکه ی ترشیده دست به دامن کدام رمال و فالگیری شده که بعد از این همه وقت ، حامله شد.
...
ننه جانم چارقدش را گذاشت روی کرسی و نشست. زری خانم دوید سمت بچه اش و همان طور که قربان صدقه اش میرفت پرید به من که : می مردی یه قنداغ درست کنی بچکونی تو حلق این طفل معصوم؟
ننه جانم نگذاشت من جوابی بدهم و خودش گفت: مگه دختر من کلفت توئه ؟ خودت پس انداختی ، خودتم تر و خشکش کن !
زری خانم هیچی نگفت و نشست به شیر دادن بچه اش. هر دوتایشان خوشگل شده بودند. فکر کنم رفته بودند پیش کبری خانم بندانداز.
آن شب خانه ی عمورحیم دعوت بودیم. مهمانی بود.
زری خانم بچه اش را خوابانده بود که آقاجانم رسید. بالا نیامد. از توی حیاط داد زد: دیر شده دیگه. زود بیایید بریم. آماده اید؟
من آمدم توی ایوان و گفتم : سلام آقا جان!
جای جواب گفت: برو خواهرت رو بیار خودم تا اونجا کولش می کنم.
من وا رفتم. ننه جانم آمد دست مرا کشید و آورد توی حیاط. زری خانم بچه بغل آمد و با هم راه افتادیم.
یکی دو کوچه بیشتر فاصله نبود. تمام راه پری بغل آقاجانم بود.
دلم می خواست پایش گیر کند به چاله ای ، چیزی و سوگلی اش از توی دستش پرت بشود پایین!
خانه ی عمو رحیم که رسیدیم کلی کفش جفت شده دم در بود. مهمانها همه آمده بودند. آمنه ، دختر عمو رحیم آمد و به ما خوشامد گفت. پارسال شوهرش مرد و یک پسر سه چهار ساله هم داشت. آمنه ، انگار نه انگار که آقا جانم محرمش نیست ، راحت و روباز و خندان با او سلام و علیک کرد !
یکدفعه دیدم قیافه ی ننه جانم و زری خانم یک جوری شد. پایمان را که گذاشتیم توی اتاق ، همه ایستادند و بعضی خانم ها هم کل زدند ! حاجی آقای عاقد هم آنجا بود !
ننه جانم وا رفت و نشست روی زمین. زری خانم اما راحت و ساده زد زیر گریه.
پری بیچاره بیدار شده بود و بیقراری می کرد. اما هیچکس کاری بهش نداشت توی آن گیرو دار.
من چشمم به بچه ی آمنه خانم افتاد. پری را برداشتم و رفتیم نشستیم لب حوض.
از پری دیگر آن قدر ها هم بدم نمی آمد.


