تبليغاتX
قصه های سارا

قصه ی دوم.

 

- وحشی! قابلمه رو چرا پرت می کنی؟ حیف از من که این همه وقت گذاشتم تا برای تویه بی شعور امشب یه شام مخصوص درست کنم.

- توی سرت بخوره شام مخصوصت مینا. حتما خاص بودنش هم به خاطر پاکیزگی بیش از حده.

..

صداشون اون قدر بلنده که مریم هم از پشت خط می شنوه. نمی دونم چه جوری باید رفع و رجوعش کنم. می گم: چیزی نیست! زمزمه های عاشقانه ی مامان و باباست به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد ازدواجشون! فقط یه کمی امروزی تر شده!

دستم خسته شده بس که گوشی رو نگه داشتم. می ذارمش روی آیفون و صدای مریم می پیچه توی اتاقم: حالا دعوا سر چی هست که هیچ کدوم حاضر نیستن حتی به خاطر امشب کوتاه بیان؟

-    سر یه تار مو!

- چی ؟ مو؟ موهای مامانت؟ بابات که این قدر تعصبی نبود!

خنده م گرفته. چواب میدم: نه...بابا تو قابلمه ی غذای مامانم مو پیدا کرده. بعدش هم که دیگه خودت شنیدی چی شد...

- امیر بهتر نیست تو این اوضاع من نیام خونه تون؟ 

- نه ! اتفاقا باید بیای که اینا آروم بگیرن. شام مامان که الان کف آشپزخونه ست ولی من زنگ زدم پیتزا بیارن. کیک رو هم گذاشتم توی اون یخچال کوچیکه مون که میشه درش رو قفل کرد که دیگه به اون آسیبی نرسه!! زود پاشو بیا مهمونی رو شروع کنیم تا بیشتر از این تلفات ندادیم!

خداحافظی می کنیم و من میام به آشپزخونه تا آثار به جا مونده از جنگ رو تمیز کنم! بابا پشت میز نشسته و داره فندکش رو هی روشن و خاموش می کنه. مامان هم نمی دونم کدوم گوشه ی خونه نشسته و داره بیخودی ناخن هاش رو سوهان می کشه. همیشه بعد از جر و بحث همین جوریه.

کف آشپزخونه رو تمیز می کنم و می شینم کنار بابا. فندک رو از دستش می گیرم تا حواسش رو بده به من. نگام می کنه و من می گم: نمی خواین برین یه دوش بگیرین؟ مریم الان میادها.

ابروهاش رو می کشه تو هم و میگه: فکر کردم بهش زنگ زدی که قرار رو کنسل کنی. نامزدت بیاد دعوای ننه بابای تو رو ببینه که چی بشه؟ تو این اوضاع و احوال...

- آهان. پس خودتونم قبول دارین رفتارتون چقدر بی منطقه اونم شب سالگرد ازدواج؟   

پوزخند میزنه و میگه: سالگرد ازدواج! بگو سالگرد بدبختی. سالگرد خریت منه احمق. بگو...

دیگه واقعا دارم کلافه می شم. بی اختیار صدام رو می برم بالا: بس کنید خواهش می کنم! یه تار مو بود دیگه. کلاه گیس که نبود ! برای هر کسی ممکنه پیش بیاد. این قدر قضیه رو کش نده بابای من.

دوباره فندکش رو از تو دستم می کشه بیرون و تیک عصبی ش شروع میشه. میگه: تو چی می فهمی بچه؟! بحث من که سر امشب و دیشب نیست. بحث من سر مو و غذا هم نیست. بیست و هفت ساله حکایت ما همینه...مامانت از اول هم برای من ارزشی قائل نبود. اون خودشم می دونه من و این زندگی چقدر براش بی اهمیت شدیم. همه ی عشقش شده اون آرایشگاه خراب شده ش و اون مشتری های عین خودش. ..تو نمی فهمی امیر من چی میگم. حاضر بودم امشب نون و پنیر بذاره جلوی من ولی همونو با عشق برام آماده کرده باشه. این از وقتی دستش رفته تو جیب خودش اصلا عوض شده. بابام خدابیامرز راست می گفت زنی که نونش رو شوهرش نده دیگه زن زندگی نمیشه.

یه دفعه مامان نمیدونم از کدوم گوشه پیداش میشه. انگار حرفای بابا رو شنیده. صورتش سرخه! قیافه ش مثل اون وقتایی شده که یکی از همکاراش سفارش آرایش عروسش رو می قاپه!

مامان میاد یه لیوان رو می کوبونه روی اوپن و خرده های شکسته ش پخش می شن روی فرش. داد میرنه: آها...همینو بگو. بگو از کجا داری می سوزی. بگو نمی تونی ببینی من پول در بیارم...بگو که می خوای تا آخر عمرم دستم پیشت دراز باشه تا جنابعالی احساس قدرت کنی...تو اصلا امشب دنبال یه بهونه می گشتی واسه عقده گشایی ت. از خدات بود یه چیزی بشه و تو دعوا رو شروع کنی.

من با جارو خاک انداز میام توی هال و همه ش نگران اومدن مریمم. بابا ساکت نشسته و هیچی نمیگه. انگار که بخواد حرص مامان رو در بیاره. ..مامان هم میاد بشینه روی زمین که یه دفعه جیغ می کشه: آخ...پام ! امیر ...

وای خدایا ! خرده شیشه رو از کف پای مامان می کشم بیرون و می پرم تو آشپزخونه تا وسایل پانسمان رو بیارم...بابا نگاش به سمت مامانه ولی از جاش بلند نمیشه.

باند پیچی که تموم میشه می برم و می نشونمش روی کاناپه. مامان گریه می کنه. از درد نیست. دلش شکسته. اینو تک فرزندش خوب می فهمه. واقعا از دست بابا عصبانیم. کاش میشد سرش داد بکشم. همون جوری تو آشپزخونه نشسته و حتی دیگه به این ور نگاه هم نمی کنه. ناله های مامان دیگه زمزمه ست که منم به زور می شنوم : رفت...عمرم هدررفت...بیست و هفت سال با همه چی ت ساختم...با داشتن و نداشتنت...با گنده دماغی هات...با...

نمیدونم چیکار کنم. کاش به مریم اصرار نکرده بودم که بیاد. ولی...دیگه که کار از کار گذشته...باید فضای خونه رو عوض کنم...هر جور که شده...میرم جلوی میز تلویزیون و لابه لای نوارهای ویدئویی دنبال یه چیز به درد بخور می گردم. روی یکی شون هیچ برچسبی نیست. نمی دونم فیلم چیه. برش میدارم و میذارمش توی دستگاه. صداش رو هم زیاد می کنم. زیاد.

میام میشینم کنار مامان و دستم رو حلقه می کنم دور گردنش. فیلم شروع میشه. اوه. خونوادگیه! از خودمون. بابا رو نگاه ! از حالای منم جوون تر بوده. اینم از مامان ! این بچه هه کیه؟ خودمم انگار...صدای بابای بیست و پنج سال پیشم پخش میشه توی خونه: هوا سرده عزیزم...نمی خوای بیای تو...به خودت رحم نمی کنی به فکر این طفلک باش. خونه یخ کرد...بیا تو و ببند در تراس رو...می خواستی از برف فیلم بگیریم که گرفتیم...

مامان و بابا هر دو به من نگاه می کنن. بابا می پره به من: خاموشش کن اونو پسر. حوصله ندارم.

مامان انگار حالش بدتر شده. لنگون لنگون میره توی اتاق و در رو محکم می کوبه به هم.

انگار فیلم به آخرش رسیده. کنترل رو بر میدارم . می خوام از اولش نگاه کنم. دقایق اولش مربوط میشه به روزای نامزدی شون. صدا رو تا ته می برم بالا. خودمم دیوونه شدم انگار. این صدای بابای منه وقتی تازه عقد شده بود: اینجا رو نگاه کن دیگه مینا...

- از این گل و بوته ها فیلم بگیر. چرا دوربین رو گرفتی سمت من؟

- گل و بوته چیه دیگه وقتی تو هستی عزیزم؟ گل من!!!!

 

بابا از تو آشپزخونه داد می کشه: خفه ش کن او بی صاحب شده رو امیر.

خاموشش می کنم و از خونه میام بیرون و می شینم توی راه پله ها. چقدر حرفاشون شبیه من و مریم بوده... حالم اصلا خوب نیست. دستام دارن می لرزن. (( گل و بوته چیه دیگه وقتی تو هستی؟ گل من. عزیزم.)) این عین جمله ی منه توی همین یه ساعت پیش از پشت تلفن و خطاب به مریم. قلبم تند تند میزنه و نمیدونم چرا. دیروز مریم می خواست از تو پارک برای من گل بچینه ولی خار رفت تو دستش. من یه جوری شده بودم. الان که پای مامان رو شیشه برید ، بابا...

من می ترسم. ...صدای پا میاد. یکی داره از پله ها میاد بالا. مریم باید باشه. من می ترسم. خیلی.

صدای قدم هاش هر چی نزدیک تر میشه تالاپ تالاپ قلب منم بیشتر میشه.

مریم توی پاگرد پله ها ایستاده و لبخند میزنه به من.  من نمی تونم سلام کنم. ونمیدونم که این مریم فردا هم مریمه؟!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 9:55 | سه شنبه هجدهم دی 1386 •

قصه ی اول

بنام خدا

داستان کوتاه: یک گوشه ی ماه ، پیداست.

 

خوشگله! خیلی بیشتر از من. خب معلومه. حد اقل بیست سال جوون تره. انگار فقط دو سال از بهارم بزرگتره. اون روز که از دورتوی ماشین مسعود دیدمش چیزی معلوم نبود اما حالا با این عکس دو نفره شون می تونم بفهمم که چقدر قدش بلنده. شونه به شونه ی مسعود. شوهرم!

که حالا دیگه شوهر فقط من یک نفر نیست!! از کجا معلوم نفر سومی وجود نداشته باشه؟

بهار صدام میزنه: مامان؟

دستپاچه میشم. عکس رو بر می گردونم توی جیب کت سفید و آویزونش می کنم توی کمد . میرم تو اتاقش. مثل همیشه شلوغ و پر از کتاب. کنکور داره امسال دخترکم! جانم بهار خانوم؟!

- مامان میشه امروز خودت بری دنبال بهزاد؟ من از برنامه هام عقب موندم.

 

لباس می پوشم و می زنم بیرون. تا مدرسه ی بهزاد راهی نیست. قدم میزنم و مثل بچه ها از خش خش برگای زرد لذت می برم...از پاییز لذت می برم و انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش عکس مسعود رو کنار یه زن دیدم. هوا ابریه. یه قطره بارون می چیکه روی صورتم. یادمه هفته ی  اول ازدواجمون هر روز هوا بارونی می شد. آخرای پاییز بود.

میرسم سر کوچه ی مدرسه.یک ربع صبر می کنم و بعد یه عالمه پسر بچه می بینم. اونی که از همه قد کوتاه تره و آبی چشاش از این فاصله هم پیداست بهزاد منه. از دور منو می بینه و ذوقش قند تو دلم آب می کنه. میاد طرفم و میگه: آخ جون! کاش همیشه تو بیای دنبالم.

کلاه ش رو می کشم تا زیر گوش هاش. دستش رو می گیرم و با هم راه می فتیم. گزارش هاش رو شروع می کنه: مامانی امروز دکمه ی شلوار دوستم گرفت به میز و کنده شد. به خاطر همین زنگ تفریح اول همون جوری رو نیمکت نشسته بود و نمی تونست بلند بشه بره تو حیاط. ولی زنگ تفریح دوم دیگه مجبور بود از جاش بلند بشه. چونکه باید میرفت دستشویی. منم یه کار خوب کردم. رفتم از مبصر کلاسمون یه سنجاق قفلی گرفتم و دادم بهش. تازه زنگ آخر هم که دیکته داشتیم من شدم هیجده. پس امروز دیگه حتما باید برام جایزه بخری .

- چون دیکته ت شده هیجده جایزه می خوای؟

 

دستم رو فشار داد و گفت: خب آره دیگه. خوب بود مثل دیکته قبلیه شونزده می گرفتم؟!

می خندم. انگار نه انگار همین نیم ساعت پیش از اینکه بیست سال زندگیم رو باختم مطمئن شدم. می خندم و میریم به یه سوپر مارکت تا برای پسرم یه بستنی جایزه بخرم. توی همین سرما!!

خونه که میرسیم کفشای مسعود رو دم در می بینم. بهزاد می پره بغل باباش تا هر چی به من گفته واسه اونم تعریف کنه. منم میرم تو آشپزخونه تا برای مسعود چایی بیارم. برای مسعود که حالا دیگه فقط مال من نیست!

با سینی میام بیرون و می شینم رو به روش. لم داده رو مبل و داره روزنامه می خونه. حواسش به من نیست. من به صورتش خیره میشم تا بفهمم چی توشه که یه دختر به سن و سال بچه ش عاشقش میشه ؟ چیز خاصی نمی بینم. فقط یه جفت چشم آبی ! به دور و برم ، به خونه ی لوکس مون نگاه می کنم و جواب سوالام رو می گیرم.

کی گفته من جا خوردم؟ اصلا هم شوکه نیستم. نمی خوام گردن مسعود رو فشار بدم و خفه ش کنم! دوست ندارم سینی چایی رو پرت کنم توی صورتش ! حتی نمی خوام سرش داد بکشم. دخترم داره درس می خونه. پسرم می ترسه.

همون جوری آروم رو به روش نشسته م و بهش نگاه می کنم. حتی شاید هنوز...هنوز دوسش دارم!!

نگاهشو از روزنامه می گیره و میده به من. سکوتم براش عجیبه. می پرسه: تو حالت خوبه؟

- خوبم...خوب. تو چطوری؟

- من...

صدای زنگ موبایلش نمی ذاره حرفشو تموم کنه. به صفحه ی گوشی نگاه می کنه و شماره رو که می بینه میره توی بالکن. توی این سرما.

خودشه...همون دخترک. خیلی وقته که هر شب زنگ میزنه. خیلی وقته که من  قبل از اینکه مسعود چیزی بگه خودم پیشقدم میشم و می گم: آره میدونم عزیزم. امان از دست این حسابدار حواس پرت و این کارمندای کم کار. برو به کارای شرکت برس. مهندس منتظره.

و مسعود میره. به من لبخند میزنه ومیره. خیالت راحت همسرم! کی گفته من میدونم مهندسی که پشت خطه هووی منه و شرکتی که قراره بری اونجا خونه ی دومت؟! من از هیچی خبر ندارم! ما هنوز خوشبختیم! هنوزتنها دل نگرانی من کنکور دخترمونه و اون چند تا خواستگاری که فکر می کنن بهار ما توی یه خونواده ی گرم و خوشبخت بزرگ شده.

یه پرتقال و دو تا سیب میذارم توی بشقاب تا ببرم برای بهار. تو اتاقش نشسته داره درس می خونه. می خواد پزشکی قبول بشه. کار سختیه. خیلی. من هر کاری می کنم که خونه آروم باشه. که بهارم خانوم دکتر بشه.

حالا باید برم یه سری به بهزاد بزنم. اگه یکی بالاسرش نباشه حتما دسته گل به آب میده. ایناهاش! با آچار پیچ گوشتی افتاده به جون ضبط صوت. چیکار می کنی شیطونکم؟!

-         خرابه مامان. می خوام درستش بکنم!!!

بغلش می کنم و موهاش رو ناز می کنم. مسعود میگه من مثل دخترا بارش آوردم. ولی من اگه یه روز نبوسمش دلم می گیره. بهزاد نگام می کنه و میگه:

مامان هیچ وقت از پیشم نرو.

خدای من! این بچه از کجا میدونه تو فکر من چی می گذره؟ بهزاد بغض می کنه: آخه اون دفعه که مامان بزرگ مریض شد و تو یه هفته رفتی اونجا من خیلی گریه کردم. بهار نمیومد دنبالم که منو از مدرسه بیاره. هر وقت می خواستم ضبط صوت درست کنم منو دعوا می کرد و آچار رو ازم می گرفت.

بوسش می کنم و میگم: من همیشه پیشتم گلم. مطمئن باش.

بهزاد میره از تو کشوی میز آلبوم عکس عروسی مونو میاره بیرون. بازش می کنه و دوباره سوالای همیشگی: مامان اون شب من کجا بودم؟!! تو عکساتون حتی بهارم نیست...چرا این قدر خوشگل شده بودی مامان؟ چرا دیگه مثل این عکسه بابا نمیاد دستشو بندازه دور شونه ی تو؟! مامان این طلاهات که تو عکسه پس کجاست؟ گم شون کردی؟

گم شون کردم؟ آره...گم شدن. مثل جوونی م...مثل زندگیم...لابه لای قرض و قوله های مسعود گم شدن...بین همون روزایی که جون می کند تا بتونه یه شرکت بزنه...شرکت رو راه انداخت...توسعه ش داد. دیگه اون قدر پول داشت که می تونست برام سرویس برلیان بخره. چند برابر قیمت اونایی که فروختیم.

 ولی من دیگه هیچ ذوقی واسه باز کردن جعبه های کادوی مسعود که توش پر از جواهرات بود نداشتم. من از همون موقع دلم برای مسعود دوران نامزدیم و خودم تنگ شده بود. و حالا...حالا که دیگه اصلا فراموششون کردم.

باید برم بساط شام رو آماده کنم. مثل هر شب با بچه هام سریه میز چهار نفره می شینیم و من باید اون قدر سرشون رو گرم کنم که یادشون بره صندلی باباشون خالیه.

بچه ها میان که غذا بخوریم. بهار تند و تند لقمه ها رو می جوه و بهزاد آروم با غذاش بازی می کنه. مثل همیشه! این یعنی اینکه دخترم هنوز با استرس دست به یقه ست و پسرم یه خواهشی ازم داره. نگام می کنه و میگه: مامان میشه فردا که جمعه ست منو ببری شهر بازی؟ من و تو دوتایی !

- پس بهار چی؟                                                                                                                                                 

بهار لقمه شو پایین میده و میگه: من؟!! شوخیت گرفته مامان جان؟

نمیدونم به خاطر این همه پشتکارش خوشحال بشم یا نگران سلامتی ش؟ می خوام بهش بگم حالا یه روز استراحت هم می تونه مفید باشه اما اون سریع بر می گرده توی اتاقش. خدایا. اگه یه روزی من توی این خونه نباشم این دختر چه جوری به درساش میرسه؟ بهزاد منو به خودم میاره: میریم مامان؟ آره؟!

- باشه می برمت.                                                                                                                         

بچه از خوشحالی جیغ می کشه . بالا و پایین می پره و هورا کشون میره توی هال.

صدای بهاررواز تو اتاق می شنوم: بهزاد تو رو جون جوجه هات آروم بگیر!

بهزاد دو تا بچه گنجیشک داره. درست مثل من! می گیرمشون زیر بال و پرم. من نمیرم. اینجا خونه ی منه. اهمیتی نداره که شوهرم رو با یه نفر دیگه شریکم. مهم بچه هام هستن که تا ابد مال من باقی می مونن.

کارای آشپزخونه رو که تموم می کنم میام توی هال. اونجا رو هم تمیز می کنم. حالا دیگه نصفه شبه. بچه ها خوابن و مسعود هنوز برنگشته. و من...من تنهام.

یه پتو می پیچم دور خودم و میرم می ایستم توی بالکن. به آسمون نگاه می کنم. نه ماه رو می بینم و نه ستاره ها رو. هوا ابریه. مثل دل من.

من به فردا فکر می کنم. به وقتی که پزشکی قبول شدن بهارم رو جشن می گیریم. به اون روزی که ...

من شناسنامه ی مسعود رو امروز صبح دوباره نگاه کردم. اون دخترموقتا عقدشه. اعتبار صیغه نامه شون که تموم بشه مسعود دیگه عوض شده. من عوضش می کنم. من پدر بچه هام رو بر می گردونم به خونه. تو مغزم پر از فکرای تازه ست و فردا...فردا یه روز دیگه ست.

دوباره به آسمون نگاه می کنم. یک گوشه ی ماه از زیر ابرا اومده بیرون.

                                                              

                                                                                      

 

!! نوشته شده توسط سارا سپاسیان | 8:41 | پنجشنبه ششم دی 1386 •
mowj.ir