تبليغاتX
قصه های سارا
خدا ... ابر ... باران ... زندگي خواهم كرد.

نمایشنامه رادیویی/ تک پرسوناژ

صدای قدم های کفش های پاشنه دار زنانه/ صدای در زدن /

سلام استاد .... خسته نباشید ... من ریحانی هستم. رعنا ریحانی .....  خانم فیروزی منو معرفی کرده بودن ... می تونم وارد شم؟ .......خیلی ممنون

(هنرجو، ذوق زده است)

وای .... استاد چه ظرفای قشنگی چیدین اینجا .... گِل همه شونم که تره هنوز .... ینی امروز این همه کار کردید؟ خدا قوت ....می تونم بشینم روی این صندلی ؟ .... خیلی مچکرم

ئه .... اول اینکه .... دست تون درد نکنه که پذیرفتین منو ... خیلی خوشحال شدم وقتی خانم فیروزی گفتن شما رزومه کاری منو خوندین و اجازه دادین که پیش تون سفالگری یاد بگیرم .... خلاصه مرسی که اوکی دادین ... ببخشید ینی منظورم اینه که ممنونم رضایت خودتونو اعلام کردین! .... به من گفتن که شما چقدر عاشق ادبیات خودمون هستین .... منم سعی می کنم حداقل سر کلاس شما اون طوری حرف بزنم که بیشتر می پسندین ...

و اینکه .... من میدونم شما اصلا اهل گپ و گفت و گو نیستید . ینی می دونم که یکی از عادت های عجیب غریب ....ببخشید منظورم اینه که یکی از عادتای خاص و منحصر به فرد شما اینه که موقع حضورتون توی کارگاه حتی یه کلمه هم حرف نمی زنین و به جاش یه گوش خیلی خوب و شنوا برای حرفای شاگرداتون می شید .......

 راستش وقتی اینو فهمیدم،  اولش یه کمی ترسیدم که بخوام پیش شما کار یاد بگیرم. آخه فکر کردم که شاید اذیت بشین ....آخه ..... همه می دونن که من یه کمی .... چطور بگم ؟ ... شاید ((پرحرف)) عبارت خوبی نباشه .... همه می دونن که من آدم برون گرایی هستم و احساساتم نوک زبونمه ..... وقتی هیجان زده میشم نمی تونم حرف نزنم ....

گذشته از این حرفا .... همیشه در کنار آدمی مث شما بودن برای من جالب بوده استاد.... به نظر من شما که سر و کارتون با خاکه ، خیلی اهل دل ین ....پس حتما با شما بودن و با شما حرف زدن یه حال و هوای خوبی هم داره ....  الانم من خیلی هیجان دارم .... بس که کارگاه تون قشنگه استاد .... وای ... اصلا انگار که دارم خواب می بینم .... این تابلوهایی که به دیوار زدین همه ش کار خودتونه ؟ .... این ظرف ها ..... مجسمه ها ..... آدم اصلا می ترسه اینجا قدم از قدم بر داره .... همه ش دلهره داره نکنه تنه ش بخوره به یکی از اینا و .... وای. خدا نکنه !

 .....ئه .... چیزه .... ببخشید استاد؟ اون چهره ای که الان دارین روش کار می کنین یکی از مشاهیر اروپاست ؟ ....آها .... چه عالی ! فقط من چون قیافه آدما تو یادم نمی مونه یادم نمیاد اسم این شخصیت چیه ..... شنیدم قراره اواخر همین ماه یه سفر برید ..... انگار خودشون از جشنواره شون براتون دعوت نامه فرستادن ... من که مطمئنم همین پیکره ای که دارین روش کار می کنین رتبه اولو کسب می کنه ..... واقعا که راست میگن هنر نزد ایرانیان است و بس .... وای. خیلی خوشحالم که قراره پیش شما کار کنم ...... ببخشید .... من دهنم خشک شد. همیشه وقتی همین جوری از ذوق یه ریز حرف میزنم  و یه ذره همچین بگی نگی استرس هم دارم، تشنه م میشه .... ممکنه برای خودم و شما چایی بریزم؟

صدای قدم های زن

چقدر خوبه که شما اینجا توی کارگاه تون بساط سماور و چایی دارچینی دارین

صدای قوری و استکان و نعلکی

چقدر من پنجره های کارگاه تونو دوست دارم استاد ... مخصوصا منظره ی رو به روش ! .... وقتی با خانم فیروزی اومدیم توی این کوچه و از اون پایین این پنجره رو به من نشون داد و گفت کارگاه استاد اونجاس .... از ته دلم آرزو کردم پام به اینجا باز بشه .... ای وای .... چایی تون سرد شد .... الان میارمش

بفرمایید استاد .....

داشتم می گفتم ..... خیلی خوب یادمه ... تکیه داده بودم به همون دیوار گلی این خونه قدیمیه .... نمی دونم چرا اما .... با خودم حدس زدم شما هم باید این خونه رو خیلی دوست داشته باشید .... یه جور تعلق خاطر.... یه جور ...

(در صدای هنرجو کمی ترس موج می زند)

خدای من ! چرا دارید این طوری به من نگاه می کنید استاد؟ .... چیزی شده ؟ .... نکنه .... حدس من درباره این خونه درست بوده ؟ ..... (مکث) .... خب .... استاد نمی خواین حداقل به این یه دونه سوال من جواب بدین؟ .... می دونم که سنت کارگاه تون رو نمی شکنین و جز ذکر صلوات چیزی از شما شنیده نمیشه اما .... من با اون نگاه خاص شما مطمئن شدم که درست فکر کرده بودم .... اون خونه باغ رو به رو،  برای شما یه همسایه ی معمولی نیست ..... البته .... هر چی که هست حتما به خودتون مربوط میشه

 .... حالاکه... شما دوباره کارتون رو از سر گرفتین و از تند تند چرخوندن اون چرخ تون،  می تونم بفهمم که تمایلی به ادامه این بحث ندارین ، دیگه در موردش حرفی نمیزنم ... باشه.... هر طور میل شماست اما .... امیدوارم برسه روزی که اون قدر شاگرد خوبی  شده باشم که از اسرارتون هم با من حرف بزنین ! .... درست مث من که می خوام این کار رو بکنم ! .... خانم فیروزی به من گفته که جلسه اول ، همیشه باید به معارفه ی هنرجو بگذره .... این خیلی خوبه .... من میدونم که با گذشت همین چند دقیقه و با این همه حرف زدنای من،  به یه شناخت خوبی از من رسیدید اما.... من دلم می خواد بیشتر از حد عرفش ، به شما معرفی بشم! می خوام دلم رو بهتون معرفی کنم استاد!

نفس عمیق

درسته که من اولین باره شما رو می بینم اما .... با تعریف های خانم فیروزی و بقیه شاگرداتون واقعا مریدتون شدم .... حس می کنم سالهاست که می شناسم تون استاد .... می دونین ؟ اگه اومدم تا سفال گری یاد بگیرم برای اینه که ..... نمی دونم چطوری بیانش کنم .... هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/// بازجوید روزگار وصل خویش .....

 استاد. من به طرز غریبی احساس می کنم که شما ... با هنرتون .... با کارگاه تون .... حتی با همین گوش دادن ها و حرف نزدن هاتون ... می تونین به من کمک کنین تا روحم آرامش بگیره .... تا دلم قرار پیدا کنه .....

می دونین ؟ ....من معتقدم  این تکاملی که خداوند تو کتابش ازش حرف زده برای هر آدمی یه جور معنی پیدا می کنه ....ولی برای درصد زیادی از آدما ، این تکامل وقتی اتفاق می افته که سهم خودشونو از زندگی پیدا کنن .... این سهم می تونه یه هنر باشه .. یا یه شغل .... یا از همه مهم تر .... یه آدم ....

زمزمه می کند

کجای این شهر شلوغ ................ پنهون شدی ، آدمکم ؟

بغض خود را می خورد

آدمک زندگی من ، دو ماهه که منو ترک کرده استاد .

 من نمی تونم بپذیرم که با رفتنش دارم نابود میشم چون فکر می کنم خداوند منو تا این حد حقیر و بدبخت و وابسته نیافریده .... من اومدم تو کارگاه سفالگری و بین این همه خاک رس ، تا ببینم چه گلی می تونم به سرم که نه ، به دلم بگیرم؟!!! شما .... حتما می تونین به من کمک کنین تا هدف خلقت خودمو پیدا کنم و ....حالم خوب بشه ..... مگه نه استاد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:12  توسط سارا سپاسیان  | 

نمي شد كه دست خالي رفت خانه ي مردم

شماره اش را گرفتم : الو ... بهار جون ؟ ... آره من ونكم ... اوه ! چه خبره اونجا ! عروسي گرفتين سه تايي؟ خب بذارين منم برسم بعد شروع كنين ! ... ميگم... ببخشيد من ... خب كم ش كن اون ضبطو بشنوي! ... ميگم من تازه الان يادم افتاده دارم همين جوري عين چي سرمو مي اندازم پايين و ميام خونه تون ... اصلا يادم نبود بايد ... نه تو رو خدا بگو چي بگيرم بيارم ؟ چي كم داريم واسه ناهار؟ ... آها ... باشه . دو دقيقه ديگه اونجام

هول شده بودم ! از شنيدن صداي يك بوق كوچك كه مي گفت وسط مكالمه ام پيامك رسيده ، قلبم يكهو ريخته بود پايين ...  بي خداحافظي قطع كردم و صفحه را ديدم... اين پاكت نامه ي زرد رنگ گوشه ي سمت چپ ، اين روزها من را تا مرز مردن مي برد  و بر مي گرداند : " فروش فوق العاده ي محصولات ِ ... " اي لعنت به همه تان ! ...

تو كجايي پس مرتيكه ي بي خيال ؟ ... سوال من جواب نداشت ؟ ... حتما من هم مثل بقيه بايد كاپيتان كاپيتان بارت كنم تا جوابم را بدهي؟  ... جوجه خلبان تازه به آسمان رسيده ... خاك بر سر من كه ته بلند پروازي هام رسيد به تو .

گوشي را پرت كردم توي كيفم و پايم را گذاشتم توي مغازه

آدم اينجا با سوپر ماركت هايشان هم غريبه ست ... بطري دلستر را گذاشتم روي پيشخوان و پرسيدم : چقدر مي شود آقا ؟ ... مردي كه لهجه ي تركي نداشت بدون اينكه نگاهم كند ، جوابم را داد . اگر صباي اين روزها نبودم و همان دخترك سرخوش از گرفتن مدرك تافل اينجا بود ، حتما با خودم مي گفتم : به جهنم كه نگاهم نكردي ! من با اين قد و اندام ، با همين دندان هاي مرتبم ، همين روزها پذيرش مي شوم و فقط دلم مي خواهد گذرت به كادر پروازي ما بيفتد ... كاري مي كنم تا اسم مهماندار مي آيد عق ات بگيرد ...  ! تازه ... تو اصلا شعور لذت بردن از صداي كلفت من را نداري كه با شنيدنش بخواهي نگاهم كني ... اصلا نمي فهمي راديوفونيك از نوع آلتوي زنانه يعني چه ؟

 واي كه آن روزها از چه چيزهاي كوچكي مي رنجيدم و حالا از چه چيزهاي توهين آميز بزرگي ككم هم نمي گزد و با اينكه از هر ده تا اس ام اس يكي ش جواب دارد باز ، اين شست بي صاحب مانده را روي صفحه كليد اين گوشي مي لرزانم .

رسيدم دم برج شان ... به مرد نگهبان گفتم : منزل مشتاق . گفت طبقه ي آخر . با اشاره ي دست ، من را فرستاد دم آسانسور . كلي وقت داشتم تا توي آينه اش روسري ام را مرتب كنم . صداي ناز دار زن كه مي گفت : طبقه ي بيست و دوم ، من را به ياد پرويز انداخت . به طور كاملا بي ربط  ، مثل همه ي چيزهاي بي مزه ي زندگي من ! البته ... شايد چون يادم آمد آن روز كه در استكهلم فرود اضطراري داشتيم ، از بين آن چند مسافر تي تيش كه مي خواستند خودشان شخصا با خلبان حرف بزنند ، پرويز فقط براي آن زني درست و حسابي وقت گذاشت كه صدايش شبيه حميرا بود

 رسيدم دم واحدشان . در نيمه باز بود ... صداي آواز خواندن بهار مي آمد . پشت به در وروي نشسته بود و بدجور حس گرفته بود . مريم  انگشت ش را گذاشت روي لب هايش كه نمي خواهد سلام كني  و ميترا اشاره كرد كه آرام بنشينم و جو را به هم نريزم  . نيم دقيقه بعد بچه ها برايش دست زدند و من به اين فكر مي كردم كه توي جلسات مان وقتي بهار حرف ميزند پرويز چطوري نگاه ش مي كند ؟

-        اوه ! سه تا هم دلستر گرفته واسه من ! ... دستت درد نكنه . بچه ها بريم تو آشپزخونه كه ناهار خيلي وقته رو ميزه ...

ته چين مرغ را همه ميل كردند و من كوفت  . گوشي بهار روي ميز بود و هر چند دقيقه يك بار روشن و خاموش مي شد . قلب من هم تند تند مي زد ... نمي دانستم كه چرا.

بهار ، هر بار با اخم دكمه ي رد تماس را مي زد و دفعه آخر گفت : ول كن هم نيست ها !

مريم ليوان دلسترش را سر كشيد و گفت : ريجكت ش نكن دختر . زشته خب . فردا ميريم سر كار چشمت به چشمش مي افته ... بده ! ميترا خنديد و گفت : مثلا لج مي كنه تو ارتفاع پونصد پايي ميگه يه دقيقه پنجره رو باز كنين بهار رو بندازيم پايين و بريم !

-        از كي دارين حرف ميزنين شماها؟

بهار بطري خالي دلستر را برداشت و رفت نشست كف هال . گفت : هيشكي بابا ... اين خلبان فنچه كه تازه اومده ...

مريم و ميترا دست هايم را گرفتند و كشيدند و بردند نشاندند كنار بهار . ميترا بطري را از دستش گرفت و گفت : حالا بازي ! اول من ! ... مريم چهار زانو نشست و گفت : واي به حال اونكه قانون ش رو بذاره كنار . عين بچه آدم راست شو مي گين . مي خوايم درست و حسابي بازي كنيم . هيچ حرفي هم جايي درز نمي كنه.  غريبه كه بين مون نيست !

ميترا بطري را چرخاند ... سرش جلوي مريم قرار گرفت و ته ش جلوي خودش.

مريم نفس عميقي كشيد و گفت : خدا به داد برسه ! واسه شروع يه چيز درست و حسابي بپرس نگرخم اول بازي! ... ميترا زل زد توي چشم هاش و گفت : تا حالا با چند نفر خوابيدي؟

بهار قهقهه زد و انگشت شست اش را گرفت جلوي صورت ميترا و گفت : اوكي . مريم با اخم و خنده ي مخلوط گفت : زهرمار  ... مسخره ! ... بعد چشم هايش را بست و يك لحظه بعد دوباره باز كرد و گفت: عالم و آدم مي دونن من چقدر به هموني كه خودتون مي دونين پايبندم . ... بعد دستش را روي بطري رقصاند. بطري چرخ خورد و سر و ته اش جلوي من و بهار ايستاد . بهار فوري گفت : آخ جان ! صبا اوني كه دو هفته س داغونت كرده اسمش چيه ؟ ... سه تايي زل زده بودند به من . مريم گفت : بنال ديگه ! حالا انگار ما نمي دونيم يه خبرايي ت شده !

دير يا زود لو مي رفتم ... به ميز عسلي نگاه كردم . گوشي بهار باز داشت روشن و خاموش مي شد . برش داشتم . بهار گفت : ولش كن صبا ... بازي تو بكن ... نمي خوام جواب بدم ... ببين نمي توني بپيچوني ها ! ... بايد بگي اسم شو ... اصلا بده به من گوشي مو مي خوام خاموشش كنم ....

ميترا گفت : بگو ديگه صبا ... چيه اسمش ؟

من ، گوشي بهار را كه هنوز داشت زنگ مي خورد و اسم پرويز آمده بود روي صفحه اش ، گرفتم جلوي صورت شان . سرم را انداختم پايين و يك قطره اشكم سر خورد روي سينه ام

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 10:39  توسط سارا سپاسیان  |